تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
سر ز هر سوراخ بيرون مىكند * تا بود كاين بند از پا بر كند
چون دل و جانش چنين بيرون بود * آن قفس را در گشايى چون بود
نه چنان مرغ قفس در اندهان * گرد بر گردش به حلقه گربگان
كى بود او را در اين خوف و حزن * آرزوى از قفس بيرون شدن
او همىخواهد كز اين ناخوش حصص * صد قفس باشد به گرد اين قفص

عشق جالينوس بر اين حيات دنيا بود كه هنر او همين جا به كار مىآيد هنرى نورزيده است كه در آن بازار به كار آيد آن جا خود را به عوام يكسان مىبيند

[ جالينوس ، نماد دنياخواهانى است كه زندگى دنيوى را بيشتر از هر چيزى دوست مىدارند ]

آن چنان كه گفت جالينوس راد * از هواى اين جهان و از مراد
راضيم كز من بماند نيم جان * كه ز كون استرى بينم جهان
گربه مىبيند به گرد خود قطار * مرغش آيس گشته بوده‌ست از مطار
يا عدم ديده‌ست غير اين جهان * در عدم ناديده او حشرى نهان

[ تمثيل جنين ، در بيانِ حالِ دنيادوستانِ مرگ‌گريز ]

چون جنين كش مىكشد بيرون كرم * مىگريزد او سپس سوى شكم
لطف رويش سوى مصدر مىكند * او مقر در پشت مادر مىكند
كه اگر بيرون فتم زين شهر و كام * اى عجب بينم به ديده اين مقام
يا درى بودى در آن شهر وخم * كه نظاره كردمى اندر رحم
يا چو چشمه‌ى سوزنى را هم بدى * كه ز بيرونم رحم ديده شدى
آن جنين هم غافل است از عالمى * همچو جالينوس او نامحرمى
او نداند كان رطوباتى كه هست * آن مدد از عالم بيرونى است
آن چنان كه چار عنصر در جهان * صد مدد آرد ز شهر لامكان

[ عارفان عاشق ، خوشىهاى دنيا را سايه‌اى از خوشى آن جهان مىدانند ]

آب و دانه در قفس گر يافته‌ست * آن ز باغ و عرصه‌اى در تافته‌ست
جانهاى انبيا بينند باغ * زين قفس در وقت نقلان و فراغ
پس ز جالينوس و عالم فارغند * همچو ماه اندر فلك‌ها بازغند

[ رعايت انصاف در داورى نسبت به جالينوس حكيم ]

ور ز جالينوس اين گفت افترى است * پس جوابم بهر جالينوس نيست
اين جواب آن كس آمد كاين بگفت * كه نبودستش دل پر نور جفت

[ حالِ وخيم دنياپرستان به هنگام قبض روح ]

مرغ جانش موش شد سوراخ جو * چون شنيد از گربگان او عرجوا
ز آن سبب جانش وطن ديد و قرار * اندر اين سوراخ دنيا موش‌وار

[ دنياپرستان ، شعورى نازل دارند ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 458 | جلال الدين الرومي