تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦
آب كوزه چون در آب جو شود * محو گردد در وى و جو او شود
وصف او فانى شد و ذاتش بقا * زين سپس نه كم شود نه بد لقا
خويش را بر نخل او آويختم * عذر آن را كه از او بگريختم

رسيدن آن عاشق به معشوق خويش چون دست از جان خود بشست

[ ادامهء حكايت وكيل صدر جهان ]

همچو گويى سجده كن بر رو و سر * جانب آن صدر شد با چشم تر
جمله خلقان منتظر سر در هوا * كش بسوزد يا بر آويزد و را
اين زمان اين احمق يك لخت را * آن نمايد كه زمان بد بخت را
همچو پروانه شرر را نور ديد * احمقانه در فتاد از جان بريد
ليك شمع عشق چون آن شمع نيست * روشن اندر روشن اندر روشنى است
او به عكس شمعهاى آتشى است * مىنمايد آتش و جمله خوشى است

صفت آن مسجد كه مهمان كش بود و آن عاشق مرگ جوى لاابالى كه در او مهمان شد

[ حكايت در بيان اينكه عارف عاشق در راه حضرت معشوق ، خطر مىكند و به گنج حقيقت دست مىيازد ]

يك حكايت گوش كن اى نيك پى * مسجدى بد بر كنار شهر رى
هيچ كس در وى نخفتى شب ز بيم * كه نه فرزندش شدى آن شب يتيم
بس كه اندر وى غريب عور رفت * صبحدم چون اختران در گور رفت
خويشتن را نيك از اين آگاه كن * صبح آمد خواب را كوتاه كن
هر كسى گفتى كه پريانند تند * اندر او مهمان كشان با تيغ كند
آن دگر گفتى كه سحر است و طلسم * كاين رصد باشد عدوى جان و خصم
آن دگر گفتى كه بر نه نقش فاش * بر درش كاى ميهمان اينجا مباش
شب مخسب اينجا اگر جان بايدت * ور نه مرگ اينجا كمين بگشايدت
و آن يكى گفتى كه شب قفلى نهيد * غافلى كايد شما كم ره دهيد

مهمان آمدن در آن مسجد

[ خطر كردن عاشق ]

تا يكى مهمان در آمد وقت شب * كاو شنيده بود آن صيت عجب