تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣
سخت‌تر شد بند من از پند تو * عشق را نشناخت دانشمند تو
آن طرف كه عشق مىافزود درد * بو حنيفه و شافعى درسى نكرد

[ عاشق از نثار جان خود نمىهراسد ]

تو مكن تهديد از كشتن كه من * تشنه‌ى زارم به خون خويشتن
عاشقان را هر زمانى مردنى است * مردن عشاق خود يك نوع نيست
او دو صد جان دارد از جان هدى * و آن دو صد را مىكند هر دم فدى
هر يكى جان را ستاند ده بها * از نبى خوان عشرة أمثالها
گر بريزد خون من آن دوست رو * پاى كوبان جان بر افشانم بر او

[ زندگى راستين در مرگ از حيات حيوانى است ]

آزمودم مرگ من در زندگى است * چون رهم زين زندگى پايندگى است
اقتلوني اقتلوني يا ثقات * إن في قتلي حياتا في حيات
يا منير الخد يا روح البقا * اجتذب روحي و جد لي باللقا
لي حبيب حبه يشوي الحشا * لو يشا يمشي على عيني مشى
پارسى گو گر چه تازى خوشتر است * عشق را خود صد زبان ديگر است

[ عشق در كلام نمىگنجد ]

بوى آن دل بر چو پران مىشود * آن زبانها جمله حيران مىشود
بس كنم دل بر در آمد در خطاب * گوش شو و الله أعلم بالصواب

[ جانبازى عشق ]

چون كه عاشق توبه كرد اكنون بترس * كاو چو عياران كند بر دار درس
گر چه اين عاشق بخارا مىرود * نه به درس و نه به استا مىرود

[ معلّم عشاق ، جمال حضرت معشوق است ]

عاشقان را شد مدرس حسن دوست * دفتر و درس و سبقشان روى اوست
خامشند و نعره‌ى تكرارشان * مىرود تا عرش و تخت يارشان
درسشان آشوب و چرخ و زلزله * نه زيادات است و باب و سلسله
سلسله‌ى اين قوم جعد مشك‌بار * مسئله‌ى دور است ليكن دور يار
مسئله‌ى كيس ار بپرسد كس ترا * گو نگنجد گنج حق در كيسه‌ها

[ عارفِ عاشق ، دنيا را سه طلاقه كرده است ]

گر دم خلع و مبارا مىرود * بد مبين ذكر بخارا مىرود

[ آدمى در ياد هر چيز باشد از آن چيز تأثير مىگيرد ]

ذكر هر چيزى دهد خاصيتى * ز انكه دارد هر صفت ماهيتى

[ تهذيب نفس ، منشأ علم و معرفت است ]

در بخارا در هنرها بالغى * چون به خوارى رو نهى ز آن فارغى
آن بخارى غصه‌ى دانش نداشت * چشم بر خورشيد بينش مىگماشت
هر كه در خلوت ببينش يافت راه * او ز دانشها نجويد دستگاه
با جمال جان چو شد هم كاسه‌اى * باشدش ز اخبار و دانش تاسه‌اى

[ رجحان بينش بر دانش ]

ديد بر دانش بود غالب فرا * ز آن همى دنيا بچربد عامه را
ز انكه دنيا را همىببينند عين * و آن جهانى را همىدانند دين