پس كدامين شهر از آنها خوشتر است * گفت آن شهرى كه در وى دل بر است
هر كجا باشد شه ما را بساط * هست صحرا گر بود سم الخياط
هر كجا كه يوسفى باشد چو ماه * جنت است ار چه كه باشد قعر چاه
منع كردن دوستان او را از رجوع كردن به بخارا و تهديد كردن و لاابالى گفتن او
[ ادامهء حكايت وكيل صدر جهان ]
گفت او را ناصحى اى بىخبر * عاقبت انديش اگر دارى هنر
در نگر پس را به عقل و پيش را * همچو پروانه مسوزان خويش را
چون بخارا مىروى ديوانهاى * لايق زنجير و زندان خانهاى
او ز تو آهن همىخايد ز خشم * او همىجويد ترا با بيست چشم
مىكند او تيز از بهر تو كارد * او سگ قحط است و تو انبان آرد
چون رهيدى و خدايت راه داد * سوى زندان مىروى چونت فتاد
بر تو گر ده گون موكل آمدى * عقل بايستى كز ايشان كم زدى
چون موكل نيست بر تو هيچ كس * از چه بسته گشت بر تو پيش و پس
[ عشق ، فرمانرواى درونىِ عاشق است ]
عشق پنهان كرده بود او را اسير * آن موكل را نمىديد آن نذير
[ همهء احوال و افعال بيرونى انسان ، تحت تأثير ضمير ناخودآگاه است ]
هر موكل را موكل مختفى است * ور نه او در بند سگ طبعى ز چيست
خشم شاه عشق بر جانش نشست * بر عوانى و سيه روييش بست
مىزند او را كه هين او را بزن * ز آن عوانان نهان افغان من
هر كه بينى در زيانى مىرود * گر چه تنها با عوانى مىرود
گر از او واقف بدى افغان زدى * پيش آن سلطان سلطانان شدى
ريختى بر سر به پيش شاه خاك * تا امان ديدى ز ديو سهمناك
مير ديدى خويش را اى كم ز مور * ز آن نديدى آن موكل را تو كور
[ فريفته شدن آدمى به شكوه كاذب خود ]
غره گشتى زين دروغين پر و بال * پر و بالى كاو كشد سوى و بال
[ تهذيب درون ، آدمى را به پرواز در مىآورد ]
پر سبك دارد ره بالا كند * چون گل آلو شد گرانيها كند
لاابالى گفتن عاشق ، ناصح و عاذل را از سر عشق
[ ادامهء حكايت وكيل صدر جهان ]
گفت اى ناصح خمش كن چند چند * پند كم ده ز انكه بس سخت است بند