تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
اين چنين نخلى كه لطف يار ماست * چون كه ما دزديم نخلش دار ماست
اين چنين مشكين كه زلف مير ماست * چون كه بىعقليم اين زنجير ماست
اين چنين لطفى چو نيلى مىرود * چون كه فرعونيم چون خون مىشود
خون همىگويد من آبم هين مريز * يوسفم گرگ از توام اى پر ستيز

[ اغراض نفسانى ، حجاب ديده و دل است ]

تو نمىبينى كه يار بردبار * چون كه با او ضد شدى گردد چو مار
لحم او و شحم او ديگر نشد * او چنان بد جز كه از منظر نشد

عزم كردن آن وكيل از عشق كه رجوع كند به بخارا لاابالىوار

شمع مريم را بهل افروخته * كه بخارا مىرود آن سوخته
سخت بىصبر و در آتشدان تيز * رو سوى صدر جهان مىكن گريز

[ بخارا ، نماد عالم روحانى ]

اين بخارا منبع دانش بود * پس بخارايى است هرك آنش بود

[ لزوم رعايت ادب و فروتنى در برابر عارف مرشد ]

پيش شيخى در بخارا اندرى * تا به خوارى در بخارا ننگرى
جز به خوارى در بخاراى دلش * راه ندهد جزر و مد مشكلش
اى خنك آن را كه ذلت نفسه * واى آن كس را كه يردى رفسه

[ ادامهء حكايت وكيل صدر جهان ]

فرقت صدر جهان در جان او * پاره پاره كرده بود اركان او
گفت برخيزم هم آن جا واروم * كافر ار گشتم دگر ره بگروم
واروم آن جا بيفتم پيش او * پيش آن صدر نكو انديش او
گويم افكندم به پيشت جان خويش * زنده كن يا سر ببر ما را چو ميش

[ عاشق در برابر معشوق ، جان مىسپارد ]

كشته و مرده به پيشت اى قمر * به كه شاه زندگان جاى دگر
آزمودم من هزاران بار بيش * بىتو شيرين مىنبينم عيش خويش

[ حضرت معشوق ، عاشق را به حيات معنوى زنده مىكند ]

غن لي يا منيتي لحن النشور * ابركي يا ناقتي تم السرور
ابلعي يا أرض دمعي قد كفى * اشربي يا نفس وردا قد صفا
عدت يا عيدى الينا مرحبا * نعم ما روحت يا ريح الصبا

[ ادامهء حكايت وكيل صدر جهان ]

گفت اى ياران روان گشتم وداع * سوى آن صدرى كه مير است و مطاع
دم‌به‌دم در سوز بريان مىشوم * هر چه بادا باد آن جا مىروم
گر چه دل چون سنگ خارا مىكند * جان من عزم بخارا مىكند
مسكن يار است و شهر شاه من * پيش عاشق اين بود حب الوطن

پرسيدن معشوقى از عاشق غريب خود كه از شهرها كدام شهر را خوشتر يافتى و انبوه‌تر و محتشم‌تر و پر نعمت‌تر و دل گشاتر

[ در بيان اينكه وطن اصلى عاشق ، جايى است كه معشوق باشد ]

گفت معشوقى به عاشق كاى فتى * تو به غربت ديده‌اى بس شهرها