تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨

پيدا شدن روح القدس به صورت آدمى بر مريم به وقت برهنگى و غسل كردن و پناه گرفتن به حق تعالى

[ از جاذبه‌هاى ظواهر دنيا به خدا پناه ببر ]

همچو مريم گوى پيش از فوت ملك * نقش را كالعوذ بالرحمن منك
ديد مريم صورتى بس جان فزا * جان فزايى دل ربايى در خلا
پيش او بر رست از روى زمين * چون مه و خورشيد آن روح الامين
از زمين بر رست خوبى بىنقاب * آن چنان كز شرق رويد آفتاب
لرزه بر اعضاى مريم اوفتاد * كاو برهنه بود و ترسيد از فساد
صورتى كه يوسف ار ديدى عيان * دست از حيرت بريدى چون زنان
همچو گل پيشش بروييد آن ز گل * چون خيالى كه بر آرد سر ز دل
گشت بىخود مريم و در بىخودى * گفت بجهم در پناه ايزدى
ز انكه عادت كرده بود آن پاك جيب * در هزيمت رخت بردن سوى غيب
چون جهان را ديد ملكى بىقرار * حازمانه ساخت ز آن حضرت حصار
تا به گاه مرگ حصنى باشدش * كه نيابد خصم راه مقصدش
از پناه حق حصارى به نديد * يورتگه نزديك آن دژ بر گزيد
چون بديد آن غمزه‌هاى عقل سوز * كه از او مىشد جگرها تير دوز
شاه و لشكر حلقه در گوشش شده * خسروان هوش بىهوشش شده
صد هزاران شاه مملوكش به رق * صد هزاران بدر را داده به دق
زهره نى مر زهره را تا دم زند * عقل كلش چون ببيند كم زند

[ زبان از بيان حقيقت الهى ناتوان است ]

من چه گويم كه مرا در دوخته ست * دمگهم را دمگه او سوخته ست

[ آفتاب آمد دليل آفتاب ]

دود آن نارم دليلم من بر او * دور از آن شه باطل ما عبروا
خود نباشد آفتابى را دليل * جز كه نور آفتاب مستطيل
سايه كه بود تا دليل او بود * اين بس استش كه ذليل او بود

[ ادراك بشرى در برابر شكوه الهى ناچيز است ]

اين جلالت در دلالت صادق است * جمله ادراكات پس او سابق است
جمله ادراكات بر خرهاى لنگ * او سوار باد پران چون خدنگ
گر گريزد كس نيابد گرد شه * ور گريزند او بگيرد پيش ره
جمله ادراكات را آرام نى * وقت ميدان است وقت جام نى

[ مراتب ادراكات آدميان به زبان تمثيل ]

آن يكى وهمى چو بازى مىپرد * و آن دگر چون تير معبر مىدرد
و آن دگر چون كشتى با بادبان * و آن دگر اندر تراجع هر زمان
چون شكارى مىنمايدشان ز دور * جمله حمله مىفزايند آن طيور
چون كه ناپيدا شود حيران شوند * همچو جغدان سوى هر ويران شوند