غايت لطف و كمال او بود * گر نه خفاشش كجا مانع شود
دشمنى گيرى به حد خويش گير * تا بود ممكن كه گردانى اسير
قطره با قلزم چو استيزه كند * ابله است او ريش خود بر مىكند
حيلت او از سبالش نگذرد * چنبرهى حجرهى قمر چون بر درد
با عدوى آفتاب اين بد عتاب * اى عدوى آفتاب آفتاب
اى عدوى آفتابى كز فرش * مىلرزد آفتاب و اخترش
تو عدوى او نهاى خصم خودى * چه غم آتش را كه تو هيزم شدى
اى عجب از سوزشت او كم شود * يا ز درد سوزشت پر غم شود
[ تفاوت صفت رحمت در خداوند و انسان ]
رحمتش نه رحمت آدم بود * كه مزاج رحم آدم غم بود
رحمت مخلوق باشد غصهناك * رحمت حق از غم و غصهست پاك
رحمت بىچون چنين دان اى پدر * نايد اندر وهم از وى جز اثر
فرق ميان دانستن چيزى به مثال و تقليد و ميان دانستن ماهيت آن چيز
[ تفاوت ميان شناخت ظاهرى و شناخت حقيقى ]
ظاهر است آثار و ميوهى رحمتش * ليك كى داند جز او ماهيتش
هيچ ماهيات اوصاف كمال * كس نداند جز به آثار و مثال
[ نقش تمثيل در تفهيمِ مقصود ]
طفل ماهيت نداند طمث را * جز كه گويى هست چون حلوا ترا
كى بود ماهيت ذوق جماع * مثل ماهيات حلوا اى مطاع
ليك نسبت كرد از روى خوشى * با تو آن عاقل چو تو كودك وشى
تا بداند كودك آن را از مثال * گر نداند ماهيت يا عين حال
پس اگر گويى بدانم دور نيست * ور ندانم گفت كذب و زور نيست
[ تفاوت ميان شناخت ظاهرى و شناخت حقيقى ]
گر كسى گويد كه دانى نوح را * آن رسول حق و نور روح را
گر بگويى چون ندانم كان قمر * هست از خورشيد و مه مشهورتر
كودكان خرد در كتابها * و آن امامان جمله در محرابها
نام او خوانند در قرآن صريح * قصهاش گويند از ماضى فصيح
راستگو دانيش تو از روى وصف * گر چه ماهيت نشد از نوح كشف
ور بگويى من چه دانم نوح را * همچو اويى داند او را اى فتى
مور لنگم من چه دانم فيل را * پشهاى كى داند اسرافيل را
اين سخن هم راست است از روى آن * كه به ماهيت ندانيش اى فلان
عجز از ادراك ماهيت عمو * حالت عامه بود مطلق مگو
ز انكه ماهيات و سر سر آن * پيش چشم كاملان باشد عيان