در دو صد من شهد يك اوقيه خل * چون در افكندى و در وى گشت حل
نيست باشد طعم خل چون مىچشى * هست اوقيه فزون چون بر كشى
پيش شيرى آهويى بىهوش شد * هستىاش در هست او رو پوش شد
[ نارسايى تمثيلهايى كه در بيان رابطهء حق و خلق گفته مىشود ]
اين قياس ناقصان بر كار رب * جوشش عشق است نه از ترك ادب
نبض عاشق بىادب بر مىجهد * خويش را در كفهى شه مىنهد
[ ادب و بىادبى عشاق نيز نسبى است ]
بىادبتر نيست كس زو در جهان * با ادبتر نيست كس زو در نهان
هم به نسبت دان وفاق اى منتجب * اين دو ضد با ادب يا بىادب
بىادب باشد چو ظاهر بنگرى * كه بود دعوى عشقش هم سرى
چون به باطن بنگرى دعوى كجاست * او و دعوى پيش آن سلطان فناست
[ تمثيل براى ابيات پيشين ]
مات زيد زيد اگر فاعل بود * ليك فاعل نيست كاو عاطل بود
او ز روى لفظ نحوى فاعل است * ور نه او مفعول و موتش قاتل است
فاعل چه كاو چنان مقهور شد * فاعليها جمله از وى دور شد
[ قصهى وكيل صدر جهان ]
قصهى وكيل صدر جهان كه متهم شد و از بخارا گريخت از بيم جان ، باز عشقش كشيد روكشان ، كه كار جان سهل باشد عاشقان را
[ حكايت در بيان بندهء عاشقى كه بواسطهء گناه ، دچار فراق شده و سپس با توبه حقيقى مجددا به وصال رسيده است ]
در بخارا بندهى صدر جهان * متهم شد گشت از صدرش نهان
مدت ده سال سر گردان بگشت * گه خراسان گه كهستان گاه دشت
از پس ده سال او از اشتياق * گشت بىطاقت ز ايام فراق
گفت تاب فرقتم زين پس نماند * صبر كى داند خلاعت را نشاند
[ بيان تمثيلى فراق و آثار آن ]
از فراق اين خاكها شوره شود * آب زرد و گنده و تيره شود
باد جان افزا وخم گردد و با * آتشى خاكسترى گردد هبا
باغ چون جنت شود دار المرض * زرد و ريزان برگ او اندر حرض
عقل دراك از فراق دوستان * همچو تير انداز اشكسته كمان
دوزخ از فرقت چنان سوزان شدهست * پير از فرقت چنان لرزان شدهست
گر بگويم از فراق چون شرار * تا قيامت يك بود از صد هزار
پس ز شرح سوز او كم زن نفس * رب سلم رب سلم گوى و بس
هر چه از وى شاد گردى در جهان * از فراق او بينديش آن زمان
ز آن چه گشتى شاد ، بس كس شاد شد * آخر از وى جست و همچون باد شد
از تو هم بجهد تو دل بر وى منه * پيش از آن كاو بجهد از وى تو بجه