در وجود از سر حق و ذات او * دور تر از فهم و استبصار كو
چون كه آن مخفى نماند از محرمان * ذات و وصفى چيست كان ماند نهان
[ شناخت حقيقت براى كاملان ميسّر است ، هر چند كه صاحبان عقول جزئيه ، منكر آن باشند ]
عقل بحثى گويد اين دور است و گو * بىز تاويلى محالى كم شنو
قطب گويد مر ترا اى سست حال * آن چه فوق حال تست آيد محال
واقعاتى كه كنونت بر گشود * نه كه اول هم محالت مىنمود
چون رهانيدت زده زندان كرم * تيه را بر خود مكن حبس ستم
جمع و توفيق ميان نفى و اثبات يك چيز از روى نسبت و اختلاف جهت
[ اعتبار نسبت ، نفى و اثبات را در يك قضيه ، جمع مىكند ]
نفى آن يك چيز و اثباتش رواست * چون جهت شد مختلف نسبت دوتاست
ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ از نسبت است * نفى و اثبات است و هر دو مثبت است
آن تو افكندى چو بر دست تو بود * تو نه افكندى كه قوت حق نمود
زور آدم زاد را حدى بود * مشت خاك اشكست لشكر كى شود
مشت مشت تست و افكندن ز ماست * زين دو نسبت نفى و اثباتش رواست
يعرفون الأنبيا أضدادهم * مثل ما لا يشتبه أولادهم
همچو فرزندان خود دانندشان * منكران با صد دليل و صد نشان
ليك از رشك و حسد پنهان كنند * خويشتن را بر ندانم مىزنند
پس چو يعرف گفت چون جاى دگر * گفت لا يعرفهم غيرى فذر
إنهم تحت قبابي كامنون * جز كه يزدانشان نداند ز آزمون
هم به نسبت گير اين مفتوح را * كه بدانى و ندانى نوح را
مسئله فنا و بقاى درويش
[ فنا و بقاى عارف ، نسبى است ]
گفت قايل در جهان درويش نيست * ور بود درويش آن درويش نيست
هست از روى بقاى ذات او * نيست گشته وصف او در وصف هو
[ چند تمثيل براى ابيات پيشين ]
چون زبانهى شمع پيش آفتاب * نيست باشد هست باشد در حساب
هست باشد ذات او تا تو اگر * بر نهى پنبه بسوزد ز آن شرر
نيست باشد روشنى ندهد ترا * كرده باشد آفتاب او را فنا