آداب المستمعين و المريدين عند فيض الحكمة من لسان الشيخ
[ نقش تربيتى و تعليمى تكرار ]
بر ملولان اين مكرر كردن است * نزد من عمر مكرر بردن است
شمع از برق مكرر بر شود * خاك از تاب مكرر زر شود
[ مستمع ملول و خميازهكش ، گوينده را دلتنگ مىكند ]
گر هزاران طالبند و يك ملول * از رسالت باز مىماند رسول
[ رسولان الهى ، خواهان مستمعان با ذوق هستند ]
اين رسولان ضمير رازگو * مستمع خواهند اسرافيل خو
نخوتى دارند و كبرى چون شهان * چاكرى خواهند از اهل جهان
تا ادبهاشان به جا گه ناورى * از رسالتشان چگونه بر خورى
كى رسانند آن امانت را به تو * تا نباشى پيششان راكع دو تو
[ تنها ادب خالصانه ، مقبول طبع اولياى الهى است ]
هر ادبشان كى همىآيد پسند * كامدند ايشان ز ايوان بلند
نه گدايانند كز هر خدمتى * از تو دارند اى مزور منتى
[ اولياى الهى از تبليغ پيام حق ، دلسرد نمىشوند ]
ليك با بىرغبتيها اى ضمير * صدقهى سلطان بيفشان وامگير
اسب خود را اى رسول آسمان * در ملولان منگر و اندر جهان
فرخ آن تركى كه استيزه نهد * اسبش اندر خندق آتش جهد
گرم گرداند فرس را آن چنان * كه كند آهنگ اوج آسمان
چشم را از غير و غيرت دوخته * همچو آتش خشك و تر را سوخته
گر پشيمانى بر او عيبى كند * آتش اول در پشيمانى زند
خود پشيمانى نرويد از عدم * چون ببيند گرمى صاحب قدم
شناختن هر حيوانى بوى عدوى خود را و حذر كردن و بطالت و خسارت آن كس كه عدوى كسى بود كه از او حذر ممكن نيست و فرار ممكن نى و مقابله ممكن نى
اسب داند بانگ و بوى شير را * گر چه حيوان است الا نادرا
بل عدوى خويش را هر جانور * خود بداند از نشان و از اثر
[ تشبيه حقيقتگريزان به خفّاش ]
روز خفاشك نيارد بر پريد * شب برون آمد چو دزدان و چريد
از همه محرومتر خفاش بود * كه عدوى آفتاب فاش بود
نه تواند در مصافش زخم خورد * نه به نفرين تاندش مهجور كرد
آفتابى كه بگرداند قفاش * از براى غصه و قهر خفاش