تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
رو سپيد از قوت بلغم بود * باشد از سودا كه رو ادهم بود

[ نقد ظاهربينان ]

در حقيقت خالق آثار اوست * ليك جز علت نبيند اهل پوست
مغز كاو از پوستها آواره نيست * از طبيب و علت او را چاره نيست

[ تولد دوم ، انسان را حاكم هستى مىكند ]

چون دوم بار آدمى زاده بزاد * پاى خود بر فرق علتها نهاد

[ خدا را نمىشود با قانون علّيت تفسير كرد ]

علت اولى نباشد دين او * علت جزوى ندارد كين او

[ تولد دوم ، انسان را از حيطهء جهان ، آزاد مىكند ]

مىپرد چون آفتاب اندر افق * با عروس صدق و صورت چون تتق
بلكه بيرون از افق وز چرخها * بىمكان باشد چو ارواح و نهى
بل عقول ماست سايه‌هاى او * مىفتد چون سايه‌ها در پاى او

[ مقايسه‌اى تمثيلى ميان شناخت عرفانى و قيل و قال اصحاب عقل جزئى ]

مجتهد هر گه كه باشد نص شناس * اندر آن صورت نينديشد قياس
چون نيابد نص اندر صورتى * از قياس آن جا نمايد عبرتى

تشبيه نص با قياس

[ مقايسهء وحى و عقل جزئى ]

نص وحى روح قدسى دان يقين * و آن قياس عقل جزوى تحت اين
عقل از جان گشت با ادراك و فر * روح او را كى شود زير نظر
ليك جان در عقل تاثيرى كند * ز آن اثر آن عقل تدبيرى كند
نوح وار ار صدقى زد در تو روح * كو يم و كشتى و كو طوفان نوح
عقل اثر را روح پندارد و ليك * نور خور از قرص خور دور است نيك

[ مقايسهء ميان دو نوع شناخت : شناختِ با واسطه و شناخت مستقيم ]

ز آن به قرصى سالكى خرسند شد * تا ز نورش سوى قرص افكند شد
ز انكه اين نورى كه اندر سافل است * نيست دايم روز و شب او آفل است
و انكه اندر قرص دارد باش و جا * غرقه‌ى آن نور باشد دايما
نه سحابش ره زند خود نه غروب * وارهيد او از فراق سينه كوب
اين چنين كس اصلش از افلاك بود * يا مبدل گشت گر از خاك بود

[ شهود حقيقت ، قابليت مىخواهد ]

ز انكه خاكى را نباشد تاب آن * كه زند بر وى شعاعش جاودان
گر زند بر خاك دايم تاب خور * آن چنان سوزد كه نايد زو ثمر

[ تمثيل در اينكه با تشبّه ظاهرى به اهل حقيقت ، نمىتوان حقيقت را مشاهده كرد ]

دايم اندر آب كار ماهى است * مار را با او كجا همراهى است
ليك در كه مارهاى پر فنند * اندر اين يم ماهيىها مىكنند
مكرشان گر خلق را شيدا كند * هم ز دريا تاسه‌شان رسوا كند

[ دمِ گرمِ اوليا ، بدكاران را به نيكوكار مبدّل مىكند ]

و اندر اين يم ماهيان پر فنند * مار را از سحر ماهى مىكنند
ماهيان قعر درياى جلال * بحرشان آموخته سحر حلال
پس محال از تاب ايشان حال شد * نحس آن جا رفت و نيكو فال شد

[ اعتراف به نارسايى كلام در بيان اسرار و حقايق ]

تا قيامت گر بگويم زين كلام * صد قيامت بگذرد وين ناتمام