يا كه كفش تنگ پوشى اى غوى * در بيابان فراخى مىروى
آن فراخى بيابان تنگ گشت * بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت
هر كه ديد او مر ترا از دور گفت * كاو در آن صحرا چو لالهى تر شكفت
او نداند كه تو همچون ظالمان * از برون در گلشنى جان در فغان
[ رهايى روح در رؤيا ]
خواب تو آن كفش بيرون كردن است * كه زمانى جانت آزاد از تن است
[ اولياى خدا به دنيا اعتنايى ندارند ]
اوليا را خواب ملك است اى فلان * همچو آن اصحاب كهف اندر جهان
[ كشف صورتهاى ملكوتى در بيدارى ، خاص اولياء اللّه است ]
خواب مىبينند و آن جا خواب نه * در عدم در مىروند و باب نه
[ تمثيل در اينكه وقتى كالبد براى روح ، تنگ مىشود مرگ عارض مىگردد ]
خانهى تنگ و در او جان چنگ لوك * كرد ويران تا كند قصر ملوك
چنگ لوكم چون جنين اندر رحم * نه مهه گشتم شد اين نقلان مهم
گر نباشد درد زه بر مادرم * من در اين زندان ميان آذرم
مادر طبعم ز درد مرگ خويش * مىكند ره تا رهد بره ز ميش
تا چرد آن بره در صحراى سبز * هين رحم بگشا كه گشت اين بره گبز
درد زه گر رنج آبستان بود * بر جنين اشكستن زندان بود
حامله گريان ز زه كاين المناص * و آن چنين خندان كه پيش آمد خلاص
[ موجودات ، معمولًا از درد و احساسات يكديگر خبر ندارند مگر كاملان ]
هر چه زير چرخ هستند امهات * از جماد و از بهيمه و ز نبات
هر يكى از درد غيرى غافلاند * جز كسانى كه نبيه و كاملاند
آن چه كوسه داند از خانهى كسان * بلمه از خانهى خودش كى داند آن
[ كاملان ، حال هر كس را بهتر از خودش مىدانند ]
آن چه صاحب دل بداند حال تو * تو ز حال خود ندانى اى عمو
بيان آن كه هر چه غفلت و غم و كاهلى و تاريكى است همه از تن است كه ارضى است و سفلى
[ هرگاه از حجاب تن رها شوى ، اسرار هستى بر تو آشكار خواهد شد ]
غفلت از تن بود چون تن روح شد * بيند او اسرار را بىهيچ بد
چون زمين برخاست از جو فلك * نه شب و نه سايه باشد لى و لك
هر كجا سايه ست و شب يا سايهگه * از زمين باشد نه از افلاك و مه
دود پيوسته هم از هيزم بود * نه از آتشهاى مستنجم بود
وهم افتد در خطا و در غلط * عقل باشد در اصابتها فقط
هر گرانى و كسل خود از تن است * جان ز خفت جمله در پريدن است
[ احوالِ روانى هر كس در چهرهء او منعكس مىشود ]
روى سرخ از غلبهى خونها بود * روى زرد از جنبش صفرا بود