تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
پس جز او جمله مقلد آمدند * در صفات مردم ديده‌ى بلند

[ ادامهء حكايت وفات بلال ]

گفت جفتش الفراق اى خوش خصال * گفت نه نه الوصال است الوصال
گفت جفت امشب غريبى مىروى * از تبار و خويش غايب مىشوى
گفت نه نه بلكه امشب جان من * مىرسد خود از غريبى در وطن
گفت رويت را كجا بينيم ما * گفت اندر حلقه‌ى خاص خدا
حلقه‌ى خاصش به تو پيوسته است * گر نظر بالا كنى نه سوى پست
اندر آن حلقه ز رب العالمين * نور مىتابد چو در حلقه نگين
گفت ويران گشت اين خانه دريغ * گفت اندر مه نگر منگر به ميغ
كرد ويران تا كند معمورتر * قوم انبه بود و خانه مختصر

حكمت ويران شدن تن به مرگ

[ وقتى روح در كالبد خود آرام و قرار نگيرد ، مرگ عارض مىشود ]

من چو آدم بودم اول حبس كرب * پر شد اكنون نسل جانم شرق و غرب
من گدا بودم در اين خانه‌ى چو چاه * شاه گشتم قصر بايد بهر شاه
قصرها خود مر شهان را مانس است * مرده را خانه و مكان گورى بس است
انبيا را تنگ آمد اين جهان * چون شهان رفتند اندر لا مكان

[ دنيا براى مرده‌دلان ، جذّاب است ]

مردگان را اين جهان بنمود فر * ظاهرش زفت و به معنى تنگ بر

[ تنگى دنيا ، مردم را به فغان آورده است ]

گر نبودى تنگ اين افغان ز چيست * چون دو تا شد هر كه در وى بيش زيست

[ رهايى روح در رؤيا ]

در زمان خواب چون آزاد شد * ز آن مكان بنگر كه جان چون شاد شد
ظالم از ظلم طبيعت باز رست * مرد زندانى ز فكر حبس جست
اين زمين و آسمان بس فراخ * سخت تنگ آمد به هنگام مناخ

[ وسعت دنيا ، ظاهرى است ]

چشم بند آمد فراخ و سخت تنگ * خنده‌ى او گريه فخرش جمله ننگ

تشبيه دنيا كه به ظاهر فراخ است و به معنى تنگ و تشبيه خواب كه خلاص است از اين تنگى

[ تشبيه تنگى دنيا به حمّام داغ ]

همچو گرمابه كه تفسيده بود * تنگ آيى جانت پخسيده شود
گر چه گرمابه عريض است و طويل * ز آن تبش تنگ آيدت جان و كليل
تا برون نايى بنگشايد دلت * پس چه سود آمد فراخى منزلت

[ تشبيه تنگى دنيا به كفش تنگ ]