پيش سگ چون لقمهى نان افكنى * بو كند آن گه خورد اى معتنى
او ببينى بو كند ما با خرد * هم ببوييمش به عقل منتقد
با تانى گشت موجود از خدا * تا به شش روز اين زمين و چرخها
ور نه قادر بود كز كُنْ فَيَكُونُ * صد زمين و چرخ آوردى برون
آدمى را اندك اندك آن همام * تا چهل سالش كند مرد تمام
گر چه قادر بود كاندر يك نفس * از عدم پران كند پنجاه كس
عيسى قادر بود كاو از يك دعا * بىتوقف بر جهاند مرده را
خالق عيسى بنتواند كه او * بىتوقف مردم آرد تو به تو
اين تانى از پى تعليم تست * كه طلب آهسته بايد بىسكست
[ تمثيلى ديگر ]
جو يكى كوچك كه دايم مىرود * نه نجس گردد نه گنده مىشود
زين تأنى زايد اقبال و سرور * اين تأنى بيضه دولت چون طيور
مرغ كى ماند به بيضه اى عنيد * گر چه از بيضه همىآيد پديد
باش تا اجزاى تو چون بيضهها * مرغها زايند اندر انتها
بيضهى مار ار چه ماند در شبه * بيضهى گنجشك را دور است ره
دانهى آبى به دانهى سيب نيز * گر چه ماند فرقها دان اى عزيز
برگها هم رنگ باشد در نظر * ميوهها هر يك بود نوعى دگر
برگهاى جسمها مانندهاند * ليك هر جانى به ريعى زندهاند
خلق در بازار يكسان مىروند * آن يكى در ذوق و ديگر دردمند
همچنان در مرگ يكسان مىرويم * نيم در خسران و نيمى خسرويم
وفات يافتن بلال با شادى
[ حكايت در بيان اينكه مرگ ، مقدمهء وصال است ]
چون بلال از ضعف شد همچون هلال * رنگ مرگ افتاد بر روى بلال
جفت او ديدش بگفتا وا حرب * پس بلالش گفت نه نه وا طرب
تا كنون اندر حرب بودم ز زيست * تو چه دانى مرگ چون عيش است و چيست
اين همىگفت و رخش در عين گفت * نرگس و گلبرگ و لاله مىشكفت
تاب رو و چشم پر انوار او * مى گواهى داد بر گفتار او
[ نقد ظاهربينان ]
هر سيه دل مى سيه ديدى و را * مردم ديده سياه آمد چرا
مردم ناديده باشد رو سياه * مردم ديده بود مرآت ماه
خود كه بيند مردم ديدهى ترا * در جهان جز مردم ديدهفزا
چون به غير مردم ديدهش نديد * پس به غير او كه در رنگش رسيد