تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
چون به امر تست اينجا اين صفات * پس در امر تست آن جا آن جزات
چون ز دستت زخم بر مظلوم رست * آن درختى گشت از او زقوم رست
چون ز خشم آتش تو در دلها زدى * مايه‌ى نار جهنم آمدى
آتشت اينجا چو آدم سوز بود * آن چه از وى زاد مرد افروز بود
آتش تو قصد مردم مىكند * نار كز وى زاد بر مردم زند
آن سخنهاى چو مار و كژدمت * مار و كژدم گشت و مىگيرد دمت
اوليا را داشتى در انتظار * انتظار رستخيزت گشت يار
وعده‌ى فردا و پس فرداى تو * انتظار حشرت آمد واى تو
منتظر مانى در آن روز دراز * در حساب و آفتاب جان گداز
كاسمان را منتظر مىداشتى * تخم فردا ره روم مىكاشتى
خشم تو تخم سعير دوزخ است * هين بكش اين دوزخت را كاين فخ است

[ ايمان ، خاموش كنندهء خشم و شهوت است ]

كشتن اين نار نبود جز به نور * نورك أطفأ نارنا نحن الشكور
گر تو بىنورى كنى حلمى به دست * آتشت زنده ست و در خاكستر است
آن تكلف باشد و رو پوش هين * نار را نكشد به غير نور دين
تا نبينى نور دين ايمن مباش * كاتش پنهان شود يك روز فاش
نور آبى دان و هم بر آب چفس * چون كه دارى آب از آتش مترس
آب آتش را كشد كاتش به خو * مىبسوزد نسل و فرزندان او

[ لزوم مصاحبت با كاملان ]

سوى آن مرغابيان رو روز چند * تا ترا در آب حيوانى كشند

[ به هوش باش شباهت ظاهرى پديده‌ها تو را نفريبد ]

مرغ خاكى مرغ آبى هم تنند * ليك ضدانند آب و روغنند
هر يكى مر اصل خود را بنده‌اند * احتياطى كن به هم ماننده‌اند
همچنان كه وسوسه و وحى أَ لَسْتُ * هر دو معقولند ليكن فرق هست
هر دو دلالان بازار ضمير * رختها را مىستايند اى امير
گر تو صراف دلى فكرت شناس * فرق كن سر دو فكرت چون نخاس
ور ندانى اين دو فكرت از گمان * لاخلابه گوى و مشتاب و مران

حيله‌ى دفع مغبون شدن در بيع و شرا

[ حكايت در لزوم تأنّى و پرهيز از شتاب كردن ]

آن يكى يارى پيمبر را بگفت * كه منم در بيعها با غبن جفت
مكر هر كس كاو فرو شد يا خرد * همچو سحر است و ز را هم مىبرد
گفت در بيعى كه ترسى از غرار * شرط كن سه روز خود را اختيار
كه تانى هست از رحمان يقين * هست تعجيلت ز شيطان لعين

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 439 | جلال الدين الرومي