هر كه يوسف ديد جان كردش فدى * هر كه گرگش ديد برگشت از هدى
[ مرگ هر كس همرنگ شخصيت اوست ]
مرگ هر يك اى پسر هم رنگ اوست * پيش دشمن دشمن و بر دوست دوست
پيش ترك آيينه را خوش رنگى است * پيش زنگى آينه هم زنگى است
[ سبب ترسيدن از مرگ ، ترسيدن از خود است ]
آن كه مىترسى ز مرگ اندر فرار * آن ز خود ترسانى اى جان هوش دار
روى زشت تست نه رخسار مرگ * جان تو همچون درخت و مرگ برگ
[ انسان ، مسؤول اعمال خود است ]
از تو رسته ست ار نكوى است ار بد است * ناخوش و خوش هر ضميرت از خود است
گر به خارى خستهاى خود كشتهاى * ور حرير و قز درى خود رشتهاى
[ كيفر و پاداش عمل ، همجنس آن نيست ]
دان كه نبود فعل هم رنگ جزا * هيچ خدمت نيست هم رنگ عطا
مزد مزدوران نمىماند به كار * كان عرض وين جوهر است و پايدار
آن همه سختى و زور است و عرق * وين همه سيم است و زر است و طبق
گر ترا آيد ز جايى تهمتى * كرد مظلوميت دعا در محنتى
تو همىگويى كه من آزادهام * بر كسى من تهمتى ننهادهام
تو گناهى كردهاى شكل دگر * دانه كشتى دانه كى ماند به بر
او زنا كرد و جزا صد چوب بود * گويد او من كى زدم كس را به عود
نه جزاى آن زنا بود اين بلا * چوب كى ماند ز نارا در خلا
مار كى ماند عصا را اى كليم * درد كى ماند دوا را اى حكيم
تو به جاى آن عصا آب منى * چون بيفكندى شد آن شخص سنى
يار شد يا مار شد آن آب تو * ز آن عصا چون است اين اعجاب تو
هيچ ماند آب آن فرزند را * هيچ ماند نيشكر مر قند را
چون سجودى يا ركوعى مرد كشت * شد در آن عالم سجود او بهشت
چون كه پريد از دهانش حمد حق * مرغ جنت ساختش رب الفلق
حمد و تسبيحت نماند مرغ را * گر چه نطفهى مرغ باد است و هوا
چون ز دستت رست ايثار و زكات * گشت اين دست آن طرف نخل و نبات
[ تجسّم اعمال ]
آب صبرت جوى آب خلد شد * جوى شير خلد مهر تست و ود
ذوق طاعت گشت جوى انگبين * مستى و شوق تو جوى خمر بين
اين سببها آن اثرها را نماند * كس نداند چونش جاى آن نشاند
اين سببها چون به فرمان تو بود * چار جو هم مر ترا فرمان نمود
هر طرف خواهى روانش مىكنى * آن صفت چون بد چنانش مىكنى
چون منى تو كه در فرمان تست * نسل آن در امر تو آيند چست
مىدود بر امر تو فرزند نو * كه منم جزوت كه كردىاش گرو
آن صفت در امر تو بود اين جهان * هم در امر تست آن جوها روان
آن درختان مر ترا فرمان برند * كان درختان از صفاتت با برند