تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
اندر آن باغ او چو آمد پيش پيش * ديد در وى جمله فرزندان خويش
گفت از من گم شد از تو گم نشد * بىدو چشم غيب كس مردم نشد

[ تمثيل در اينكه اگر انسان به اختيار رياضت نكشد ، رياضت اجبارى او را فرو مى گيرد ]

تو نكردى قصد و از بينى دويد * خون افزون تا ز تب جانت رهيد

[ حقيقت انسان ، روح لطيف است نه جسم مادى ]

مغز هر ميوه به است از پوستش * پوست دان تن را و مغز آن دوستش
مغز نغزى دارد آخر آدمى * يك دمى آن را طلب گر ز آن دمى

در آمدن حمزه در جنگ بىزره

[ حكايت در اينكه عارف راستين ، مشتاق مرگ است ]

اندر آخر حمزه چون در صف شدى * بىزره سر مست در غزو آمدى
سينه باز و تن برهنه پيش پيش * در فكندى در صف شمشير خويش
خلق پرسيدند كاى عم رسول * اى هژبر صف شكن شاه فحول
نه تو لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى * تهلكه خواندى ز پيغام خدا
پس چرا تو خويش را در تهلكه * مىدراندازى چنين در معركه
چون جوان بودى و زفت و سخت زه * تو نمىرفتى سوى صف بىزره
چون شدى پير و ضعيف و منحنى * پرده‌هاى لاابالى مىزنى
لاابالىوار با تيغ و سنان * مىنمايى دار و گير و امتحان
تيغ حرمت مىندارد پير را * كى بود تمييز تيغ و تير را
زين نسق غم خوارگان بىخبر * پند مىدادند او را از غير

جواب حمزه مر خلق را

[ مرگ در نظر خامان ، نيستى است ]

گفت حمزه چون كه بودم من جوان * مرگ مىديدم وداع اين جهان
سوى مردن كس به رغبت كى رود * پيش اژدرها برهنه كى شود
ليك از نور محمد من كنون * نيستم اين شهر فانى را زبون
از برون حس لشكرگاه شاه * پر همىبينم ز نور حق سپاه
خيمه در خيمه طناب اندر طناب * شكر آن كه كرد بيدارم ز خواب
آن كه مردن پيش چشمش تهلكه ست * امر لا تُلْقُوا بگيرد او به دست

[ مرگ در نظر عارفان ، گشايش است ]

و انكه مردن پيش او شد فتح باب * سارِعُوا آيد مر او را در خطاب
الحذر اى مرگ بينان بارعوا * العجل اى حشر بينان سارِعُوا
الصلا اى لطف‌بينان افرحوا * البلا اى قهر بينان اترحوا