تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦

اجابت كردن حق تعالى دعاى موسى را عليه السلام

گفت بخشيدم به دو ايمان نعم * ور تو خواهى اين زمان زنده‌ش كنم
بلكه جمله‌ى مردگان خاك را * اين زمان زنده كنم بهر ترا
گفت موسى اين جهان مردن است * آن جهان انگيز كانجا روشن است
اين فنا جا چون جهان بود نيست * باز گشت عاريت بس سود نيست
رحمتى افشان بر ايشان هم كنون * در نهان خانه‌ى لَدَيْنا مُحْضَرُونَ

[ از جسم در جهت كمال روح استفاده كن ]

تا بدانى كه زيان جسم و مال * سود جان باشد رهاند از و بال
پس رياضت را به جان شو مشترى * چون سپردى تن به خدمت جان برى
ور رياضت آيدت بىاختيار * سر بنه شكرانه ده اى كاميار
چون حقت داد آن رياضت شكر كن * تو نكردى او كشيدت ز امر كُنْ

حكايت آن زنى كه فرزندش نمىزيست بناليد جواب آمد كه آن عوض رياضت تست و به جاى جهاد مجاهدان است ترا

[ حكايت در بيان رياضت اجبارى و رياضت اختيارى ]

آن زنى هر سال زاييدى پسر * بيش از شش مه نبودى عمرور
يا سه مه يا چار مه گشتى تباه * ناله كرد آن زن كه افغان اى إله
نه مهم بار است و سه ماهم فرح * نعمتم زوتر رو از قوس قزح
پيش مردان خدا كردى نفير * زين شكايت آن زن از درد نذير
بيست فرزند اين چنين در گور رفت * آتشى در جانشان افتاد تفت
تا شبى بنمود او را جنتى * باقيى سبزى خوشى بىضنتى

[ نعمت‌هاى بهشتى از سنخ محسوسات نيست ]

باغ گفتم نعمت بىكيف را * كاصل نعمتهاست و مجمع باغها
ور نه لا عين رأت چه جاى باغ * گفت نور غيب را يزدان چراغ
مثل نبود آن مثال آن بود * تا برد بوى آن كه او حيران بود

[ ادامهء حكايت زنى كه فرزندش نمىزيست ]

حاصل آن زن ديد آن را مست شد * ز آن تجلى آن ضعيف از دست شد
ديد در قصرى نوشته نام خويش * آن خود دانستش آن محبوب كيش
بعد از آن گفتند كاين نعمت و راست * كاو به جان بازى بجز صادق نخاست
خدمت بسيار مىبايست كرد * مر ترا تا بر خورى زين چاشت خورد
چون تو كاهل بودى اندر التجا * آن مصيبتها عوض دادت خدا
گفت يا رب تا به صد سال و فزون * اين چنينم ده بريز از من تو خون