تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥

دويدن آن شخص به سوى موسى به زنهار چون از خروس خبر مرگ خود شنيد

چون شنيد اينها دوان شد تيز و تفت * بر در موسى كليم اللَّه رفت
رو همىماليد در خاك او ز بيم * كه مرا فرياد رس زين اى كليم
گفت رو به فروش خود را و بره * چون كه استا گشته‌اى برجه ز چه
بر مسلمانان زيان انداز تو * كيسه و هميانها را كن دو تو

[ خردمندان ، فرجام هر چيز را مىبينند ]

من درون خشت ديدم اين قضا * كه در آيينه عيان شد مر ترا
عاقل اول بيند آخر را به دل * اندر آخر بيند از دانش مقل

[ ادامهء حكايت استدعاى آن مرد . . . ]

باز زارى كرد كاى نيكو خصال * مر مرا در سر مزن در رو ممال
از من آن آمد كه بودم ناسزا * ناسزايم را تو ده حسن الجزا
گفت تيرى جست از شست اى پسر * نيست سنت كايد آن واپس به سر
ليك در خواهم ز نيكو داورى * تا كه ايمان آن زمان با خود برى

[ مردن با ايمان ، موجب زندگى و پايندگى است ]

چون كه ايمان برده باشى زنده‌اى * چون كه با ايمان روى پاينده‌اى

[ توصيف حالت سكرات مرگ ]

هم در آن دم حال بر خواجه بگشت * تا دلش شوريد و آوردند طشت
شورش مرگ است نه هيضه‌ى طعام * قى چه سودت دارد اى بد بخت خام
چار كس بردند تا سوى وثاق * ساق مىماليد او بر پشت ساق
پند موسى نشنوى شوخى كنى * خويشتن بر تيغ پولادى زنى
شرم نايد تيغ را از جان تو * آن تست اين اى برادر آن تو

دعاكردن موسى آن شخص را تا به ايمان رود از دنيا

موسى آمد در مناجات آن سحر * كاى خدا ايمان از او مستان مبر
پادشاهى كن بر او بخشا كه او * سهو كرد و خيره رويى و غلو

[ فرا گرفتن علوم باطنى ، لياقت و استعداد مىخواهد ]

گفتمش اين علم نه در خورد تست * دفع پنداريد گفتم را و سست
دست را بر اژدها آن كس زند * كه عصا را دستش اژدرها كند
سر غيب آن را سزد آموختن * كه ز گفتن لب تواند دوختن
در خور دريا نشد جز مرغ آب * فهم كن و الله أعلم بالصواب
او به دريا رفت و مرغ آبى نبود * گشت غرقه دست گيرش اى ودود