يك زيان دفع زيانها مىشدى * جسم و مال ماست جانها را فدى
پيش شاهان در سياست گسترى * مىدهى تو مال و سر را مىخرى
[ صدقه ، رفع بلا مىكند ]
اعجمى چون گشتهاى اندر قضا * مىگريزانى ز داور مال را
خبر كردن خروس از مرگ خواجه
ليك فردا خواهد او مردن يقين * گاو خواهد كشت وارث در حنين
صاحب خانه بخواهد مرد و رفت * روز فردا نك رسيدت لوت زفت
پارههاى نان و لالنگ و طعام * در ميان كوى يابد خاص و عام
گاو قربانى و نانهاى تنك * بر سگان و سايلان ريزد سبك
مرگ اسب و استر و مرگ غلام * بد قضا گردان اين مغرور خام
از زيان مال و درد آن گريخت * مال افزون كرد و خون خويش ريخت
[ خويشتندارى و پرهيزگارى ، روح را صيقل مىدهد ]
اين رياضتهاى درويشان چراست * كان بلا بر تن بقاى جانهاست
تا بقاى خود نيابد سالكى * چون كند تن را سقيم و هالكى
دست كى جنبد به ايثار و عمل * تا نبيند داده را جانش بدل
[ عطاى الهى و بخشش انسان كامل ، بىچشمداشت است ]
آن كه بدهد بىاميد سودها * آن خداى است آن خداى است آن خدا
يا ولى حق كه خوى حق گرفت * نور گشت و تابش مطلق گرفت
كاو غنى است و جز او جمله فقير * كى فقيرى بىعوض گويد كه گير
[ تمثيل در اينكه ديدن ارزشهاى برتر ، انسان را از پستىها مىرهاند ]
تا نبيند كودكى كه سيب هست * او پياز گنده را ندهد ز دست
اين همه بازار بهر اين غرض * بر دكانها شسته بر بوى عوض
صد متاع خوب عرضه مىكنند * و اندرون دل عوضها مىتنند
يك سلامى نشنوى اى مرد دين * كه نگيرد آخر آن آستين
بىطمع نشنيدهام از خاص و عام * من سلامى اى برادر و السلام
[ عطاى حق ، بىعوض و بىغرض است ]
جز سلام حق ، هين آن را بجو * خانه خانه جا به جا و كو به كو
[ عارف راستين ، فانى از خود و باقى به حق است ]
از دهان آدمى خوش مشام * هم پيام حق شنودم هم سلام
وين سلام باقيان بر بوى آن * من همىنوشم به دل خوشتر ز جان
ز آن سلام او سلام حق شده ست * كاتش اندر دودمان خود زده ست
مرده است از خود شده زنده به رب * ز آن بود اسرار حقش در دو لب
[ رفع خودبينى ، موجب زندگانى راستين و بقاست ]
مردن تن در رياضت زندگى است * رنج اين تن روح را پايندگى است
گوش بنهاده بد آن مرد خبيث * مىشنود او از خروسش آن حديث