تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
بس كن ار شرحى بگويم دور دست * خشم گيرد مير و هم داند كه هست
حاصل اين آمد كه بد كن اى كريم * با لئيمان تا نهد گردن لئيم

[ لزوم صيانت نفس ]

با لئيم نفس چون احسان كند * چون لئيمان نفس بد كفران كند

[ سبب شكرگزارى و ناشكرى ]

زين سبب بد كه اهل محنت شاكرند * اهل نعمت طاغىاند و ماكرند
هست طاغى بگلر زرين قبا * هست شاكر خسته‌ى صاحب عبا
شكر كى رويد ز املاك و نعم * شكر مىرويد ز بلوى و سقم

قصه‌ى عشق صوفى بر سفره‌ى تهى

[ حكايت در اينكه آدمى بايد عاشق منعم باشد نه نعمت ]

صوفيى بر ميخ روزى سفره ديد * چرخ مىزد جامه‌ها را مىدريد
بانگ مىزد نك نواى بىنوا * قحطها و دردها را نك دوا
چون كه دود و شور او بسيار شد * هر كه صوفى بود با او يار شد
كخ كخى و هاى و هويى مىزدند * تاى چندى مست و بىخود مىشدند
بو الفضولى گفت صوفى را كه چيست * سفره‌ى آويخته و ز نان تهى است
گفت رو رو نقش بىمعنيستى * تو بجو هستى كه عاشق نيستى

[ عارف راستين ، عاشق نعمت دهنده است نه نعمت ]

عشق نان بىنان غذاى عاشق است * بند هستى نيست هر كاو صادق است
عاشقان را كار نبود با وجود * عاشقان را هست بىسرمايه سود
بال نى و گرد عالم مىپرند * دست نى و گو ز ميدان مىبرند
آن فقيرى كاو ز معنى بوى يافت * دست ببريده همى زنبيل بافت
عاشقان اندر عدم خيمه زدند * چون عدم يك رنگ و نفس واحدند

[ انسانِ مقيد به ظواهر ، ذوق عارفان را در نمىيابد ]

شير خواره كى شناسد ذوق لوت * مر پرى را بوى باشد لوت و پوت
آدمى كى بو برد از بوى او * چون كه خوى اوست ضد خوى او
يابد از بو آن پرى بوى كش * تو نيابى آن ز صد من لوت خوش
پيش قبطى خون بود آن آب نيل * آب باشد پيش سبطى جميل
جاده باشد بحر ز اسرائيليان * غرقه‌گه باشد ز فرعون عوان

مخصوص بودن يعقوب عليه السلام به چشيدن جام حق از روى يوسف و كشيدن بوى حق از بوى يوسف و حرمان برادران و غيرهم از اين هر دو

[ هر كس لياقت درك حقايق الهى را ندارد ]

آن چه يعقوب از رخ يوسف بديد * خاص او بد آن به اخوان كى رسيد