اين ز عشقش خويش در چه مىكند * و آن به كين از بهر او چه مىكند
سفرهى او پيش اين از نان تهى است * پيش يعقوب است پر كاو مشتهى است
روى ناشسته نبيند روى حور * لا صلاة گفت إلا بالطهور
عشق باشد لوت و پوت جانها * جوع از اين روى است قوت جانها
جوع يوسف بود آن يعقوب را * بوى نانش مىرسيد از دور جا
آن كه بستد پيرهن را مىشتافت * بوى پيراهان يوسف مىنيافت
و انكه صد فرسنگ ز آن سو بود او * چون كه بد يعقوب مىبوييد بو
[ عالم بىعمل ، تنها حمّال علم است ]
اى بسا عالم ز دانش بىنصيب * حافظ علم است آن كس نى حبيب
[ اى بسا طالب حقيقى از عالمان بى عمل ، بهرهمند شود و خود او محروم ]
مستمع از وى همىيابد مشام * گر چه باشد مستمع از جنس عام
[ تمثيل براى بيت پيشين ]
ز انكه پيراهن به دستش عاريه است * چون به دست آن نخاسى جاريه است
جاريه پيش نخاسى سرسرى است * در كف او از براى مشترى است
[ خداوند ، فعال ما يشاء است و همهء موجودات در قبضهء قدرت او هستند ]
قسمت حق است روزى دادنى * هر يكى را سوى ديگر راه نى
يك خيال نيك باغ آن شده * يك خيال زشت راه اين زده
آن خدايى كز خيالى باغ ساخت * و ز خيالى دوزخ و جاى گداخت
[ فقط با مدد الهى مىتوان بر خيالات و وسوسههاى شيطانى چيره آمد ، نه با تدبير خود ]
پس كه داند راه گلشنهاى او * پس كه داند جاى گلخنهاى او
ديدبان دل نبيند در مجال * كز كدامين ركن جان آيد خيال
گر بديدى مطلعش را ز احتيال * بند كردى راه هر ناخوش خيال
كى رسد جاسوس را آن جا قدم * كه بود مرصاد و در بند عدم
دامن فضلش به كف كن كوروار * قبض اعمى اين بود اى شهريار
دامن او امر و فرمان وى است * نيك بختى كه تقى جان وى است
[ اختلاف حالات روانى صالحان و طالحان ]
آن يكى در مرغزار و جوى آب * و آن يكى پهلوى او اندر عذاب
او عجب مانده كه ذوق اين ز چيست * و آن عجب مانده كه اين در حبس كيست
هين چرا خشكى كه اينجا چشمههاست * هين چرا زردى كه اينجا صد دواست
همنشينا هين در آ اندر چمن * گويد اى جان من نيارم آمدن
حكايت امير و غلامش كه نماز باره بود و انس عظيم داشت در نماز و مناجات با حق
[ حكايت در اينكه تشابه صورى نمىتواند تفاهم روحى ايجاد كند ]
مير شد محتاج گرمابه سحر * بانگ زد سنقر هلا بردار سر
طاس و منديل و گل از التون بگير * تا به گرمابه رويم اى ناگزير
سنقر آن دم طاس و منديلى نكو * بر گرفت و رفت با او دو به دو