تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
هست زندان صومعه‌ى دزد و لئيم * كاندر او ذاكر شود حق را مقيم
چون عبادت بود مقصود از بشر * شد عبادتگاه گردن كش سقر

[ مقصود از خلقت جهان ، انسان و عبادت اوست ]

آدمى را هست در هر كار دست * ليك ازو مقصود اين خدمت بده ست
ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ اين بخوان * جز عبادت نيست مقصود از جهان

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

گر چه مقصود از كتاب آن فن بود * گر تواش بالش كنى هم مىشود
ليك ازو مقصود اين بالش نبود * علم بود و دانش و ارشاد و سود

[ تمثيلى ديگر ]

گر تو ميخى ساختى شمشير را * بر گزيدى بر ظفر ادبار را
گر چه مقصود از بشر علم و هدى است * ليك هر يك آدمى را معبدى است

[ روش برخورد با گرانمايگان و فرومايگان بايد متفاوت باشد ]

معبد مرد كريم أكرمته * معبد مرد لئيم أسقمته
مر لئيمان را بزن تا سر نهند * مر كريمان را بده تا بر دهند
لاجرم حق هر دو مسجد آفريد * دوزخ آنها را و اينها را مزيد
ساخت موسى قدس در باب صغير * تا فرود آرند سر قوم زحير
ز انكه جباران بدند و سر فراز * دوزخ آن باب صغير است و نياز

بيان آن كه حق تعالى صورت ملوك را سبب مسخر كردن جباران كه مسخر حق نباشند ساخته است چنان كه موسى عليه السلام باب صغير ساخت بر ربض قدس جهت ركوع جباران بنى اسرائيل وقت در آمدن كه ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ

[ معبد فرومايگان ، سراى حكّام قدرتمند است ]

آن چنان كه حق ز گوشت و استخوان * از شهان باب صغيرى ساخت هان
اهل دنيا سجده‌ى ايشان كنند * چون كه سجده‌ى كبريا را دشمنند
ساخت سرگين دانكى محراب‌شان * نام آن محراب مير و پهلوان
لايق اين حضرت پاكى نه‌ايد * نيشكر پاكان شما خالى نبيد
آن سگان را اين خسان خاضع شوند * شير را عار است كاو را بگروند
گربه باشد شحنه‌ى هر موش خو * موش كه بود تا ز شيران ترسد او
خوف ايشان از كلاب حق بود * خوفشان كى ز آفتاب حق بود
ربي الأعلى است ورد آن مهان * رب ادنى در خور اين ابلهان
موش كى ترسد ز شيران مصاف * بلكه آن آهوتگان مشك ناف
رو به پيش كاسه ليس اى ديگ ليس * توش خداوند و ولى نعمت نويس
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 420 | جلال الدين الرومي