مسجدى بر ره بد و بانگ صلا * آمد اندر گوش سنقر در ملا
بود سنقر سخت مولع در نماز * گفت اى مير من اى بنده نواز
تو بر اين دكان زمانى صبر كن * تا گذارم فرض و خوانم لَمْ يَكُنْ
چون امام و قوم بيرون آمدند * از نماز و وردها فارغ شدند
سنقر آن جا ماند تا نزديك چاشت * مير سنقر را زمانى چشم داشت
گفت اى سنقر چرا نايى برون * گفت مىنگذاردم اين ذو فنون
صبر كن نك آمدم اى روشنى * نيستم غافل كه در گوش منى
هفت نوبت صبر كرد و بانگ كرد * تا كه عاجز گشت از تيباش مرد
پاسخش اين بود مىنگذاردم * تا برون آيم هنوز اى محترم
گفت آخر مسجد اندر كس نماند * كيت وا مىدارد آن جا كت نشاند
گفت آن كه بسته استت از برون * بسته است او هم مرا در اندرون
آن كه نگذارد ترا كايى درون * مىنبگذارد مرا كايم برون
آن كه نگذارد كز اين سو پا نهى * او بدين سو بست پاى اين رهى
[ تفاوت حالِ اهل معنا و اهلِ دنيا ]
ماهيان را بحر نگذارد برون * خاكيان را بحر نگذارد درون
[ به قضاى الهى راضى باش ]
اصل ماهى آب و حيوان از گل است * حيله و تدبير اينجا باطل است
قفل زفت است و گشاينده خدا * دست در تسليم زن و اندر رضا
ذره ذره شود مفتاحها * اين گشايش نيست جز از كبريا
[ توفيق الهى وقتى نصيب آدمى مىشود كه از خودبينىها پاك گردد ]
چون فراموشت شود تدبير خويش * يا بى آن بخت جوان از پير خويش
چون فراموش خودى يادت كنند * بنده گشتى آن گه آزادت كنند
نوميد شدن انبيا از قبول و پذيرايى منكران قوله حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ
انبيا گفتند با خاطر كه چند * مىدهيم اين را و آن را وعظ و پند
چند كوبيم آهن سردى ز غى * در دميدن در قفس هين تا به كى
[ حاكميت قضاى الهى بر جهان ]
جنبش خلق از قضا و وعده است * تيزى دندان ز سوز معده است
[ در جامعه فساد از بالا به پايين مىرسد و به اصطلاح ، آب از سرچشمه گلآلود است ]
نفس اول راند بر نفس دوم * ماهى از سر گنده گردد نى ز دم
[ سعى در مهار نفس امّاره ]
ليك هم مىدان و خر مىران چو تير * چون كه بَلِّغْ گفت حق شد ناگزير
[ توفيق ، با حركت و عمل ، حاصل مىشود نه با سكون و بىعملى ]
تو نمىدانى كز اين دو كيستى * جهد كن چندان كه بينى چيستى
چون نهى بر پشت كشتى بار را * بر توكل مىكنى آن كار را
تو نمىدانى كه از هر دو كىاى * غرقهاى اندر سفر يا ناجىاى