تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
از ميان فال بد من خود ترا * مىرهانم مىبرم سوى سرا
چون نبى آگه كننده ست از نهان * كاو بديد آن چه نديد اهل جهان

[ تمثيلى ديگر ]

گر طبيبى گويدت غوره مخور * كه چنين رنجى بر آرد شور و شر
تو بگويى فال بد چون مىزنى * پس تو ناصح را موثم مىكنى

[ تمثيلى ديگر ]

ور منجم گويدت كامروز هيچ * آن چنان كارى مكن اندر بسيچ
صد ره ار بينى دروغ اخترى * يك دوباره راست آيد مىخرى
اين نجوم ما نشد هرگز خلاف * صحتش چون ماند از تو در غلاف
آن طبيب و آن منجم از گمان * مىكنند آگاه و ما خود از عيان
دود مىبينيم و آتش از كران * حمله مىآرد به سوى منكران
تو همىگويى خمش كن زين مقال * كه زيان ماست قال شوم فال
اى كه نصح ناصحان را نشنوى * فال بد با تست هر جا مىروى

[ تمثيلى ديگر ]

افعيى بر پشت تو بر مىرود * او ز بامى بيندش آگه كند
گويىاش خاموش غمگينم مكن * گويد او خوش باش خود رفت آن سخن
چون زند افعى دهان بر گردنت * تلخ گردد جمله شادى جستنت
پس به دو گويى همين بود اى فلان * چون بندريدى گريبان در فغان
يا ز بالايم تو سنگى مىزدى * تا مرا آن جد نمودى و بدى
او بگويد ز انكه مىآزرده‌اى * تو بگويى نيك شادم كرده‌اى
گفت من كردم جوانمردى به پند * تا رهانم من ترا زين خشك بند
از لئيمى حق آن نشناختى * مايه‌ى ايذا و طغيان ساختى
اين بود خوى لئيمان دنى * بد كند با تو چو نيكويى كنى
نفس را زين صبر مىكن منحنيش * كه لئيم است و نسازد نيكوييش
با كريمى گر كنى احسان سزد * مر يكى را او عوض هفصد دهد
با لئيمى چون كنى قهر و جفا * بنده‌اى گردد ترا بس با وفا
كافران كارند در نعمت جفا * باز در دوزخ نداشان ربنا

حكمت آفريدن دوزخ آن جهان و زندان اين جهان تا معبد متكبران باشد كه ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً

كه لئيمان در جفا صافى شوند * چون وفا بينند خود جافى شوند
مسجد طاعاتشان پس دوزخ است * پاىبند مرغ بيگانه فخ است
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 419 | جلال الدين الرومي