تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
سنگ را گويى كه زر شو بىهده‌ست * مس را گويى كه زر شو راه هست
ريگ را گويى كه گل شو عاجز است * خاك را گويى كه گل شو جايز است
رنجها داده ست كان را چاره نيست * آن به مثل لنگى و فطس و عمى است
رنجها داده ست كان را چاره هست * آن به مثل لقوه و درد سر است
اين دواها ساخت بهر ائتلاف * نيست اين درد و دواها از گزاف
بلكه اغلب رنجها را چاره هست * چون به جد جويى بيايد آن به دست

مكرر كردن كافران حجتهاى جبريانه را

قوم گفتند اى گروه اين رنج ما * نيست ز آن رنجى كه بپذيرد دوا
سالها گفتيد زين افسون و پند * سخت‌تر مىگشت ز آن هر لحظه بند
گر دوا را اين مرض قابل بدى * آخر از وى ذره‌اى زايل شدى
سده چون شد آب نايد در جگر * گر خورد دريا رود جايى دگر
لاجرم آماس گيرد دست و پا * تشنگى را نشكند آن استقا

باز جواب انبيا عليهم السلام ايشان را

انبيا گفتند نوميدى بد است * فضل و رحمتهاى بارى بىحد است
از چنين محسن نشايد نااميد * دست در فتراك اين رحمت زنيد
اى بسا كارا كه اول صعب گشت * بعد از آن بگشاده شد سختى گذشت
بعد نوميدى بسى اوميدهاست * از پس ظلمت بسى خورشيدهاست
خود گرفتم كه شما سنگين شديد * قفلها بر گوش و بر بر زديد
هيچ ما را با قبولى كار نيست * كار ما تسليم و فرمان كردنى است
او بفرمودستمان اين بندگى * نيست ما را از خود اين گويندگى
جان براى امر او داريم ما * گر به ريگى گويد او كاريم ما
غير حق جان نبى را يار نيست * با قبول و رد خلقش كار نيست
مزد تبليغ رسالاتش از اوست * زشت و دشمن رو شديم از بهر دوست

[ عشاق حق ، هيچگاه افسرده نمىشوند ]

ما بر اين درگه ملولان نيستيم * تا ز بعد راه هر جا بيستيم
دل فرو بسته و ملول آن كس بود * كز فراق يار در محبس بود
دل بر و مطلوب با ما حاضر است * در نثار رحمتش جان شاكر است
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 417 | جلال الدين الرومي