تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
آن يكى گويد در اين ره هفت روز * نيست آب و هست ريگ پاى سوز
آن دگر گويد دروغ است اين بران * كه به هر شب چشمه‌اى بينى روان
حزم آن باشد كه برگيرى تو آب * تا رهى از ترس و باشى بر صواب
گر بود در راه آب اين را بريز * ور نباشد واى بر مرد ستيز
اى خليفه زادگان دادى كنيد * حزم بهر روز ميعادى كنيد

[ شيطان ، دشمن انسان است ]

آن عدويى كز پدرتان كين كشيد * سوى زندانش ز عليين كشيد
آن شه شطرنج دل را مات كرد * از بهشتش سخره‌ى آفات كرد
چند جا بندش گرفت اندر نبرد * تا به كشتى در فكندش روى زرد
اين چنين كرده ست با آن پهلوان * سست سستش منگريد اى ديگران
مادر و باباى ما را آن حسود * تاج و پيرايه به چالاكى ربود
كردشان آن جا برهنه و زار و خوار * سالها بگريست آدم زار زار
كه ز اشك چشم او روييد نبت * كه چرا اندر جريده‌ى لاست ثبت
تو قياسى گير طراريش را * كه چنان سرور كند زو ريش را
الحذر اى گل پرستان از شرش * تيغ لا حولى زنيد اندر سرش
كاو همىبيند شما را از كمين * كه شما او را نمىبينيد هين
دايما صياد ريزد دانه‌ها * دانه پيدا باشد و پنهان دغا
هر كجا دانه بديدى الحذر * تا نبندد دام بر تو بال و پر
ز انكه مرغى كاو به ترك دانه كرد * دانه از صحراى بىتزوير خورد
هم بدان قانع شد و از دام جست * هيچ دامى پر و بالش را نبست

وخامت كار آن مرغ كه ترك حزم كرد از حرص و هوا

[ حكايت در بيان اينكه هر كه اسير هوس شود به دام بلا فرو مىافتد ]

باز مرغى فوق ديوارى نشست * ديده سوى دانه‌ى دامى ببست
يك نظر او سوى صحرا مىكند * يك نظر حرصش به دانه مىكشد
اين نظر با آن نظر چاليش كرد * ناگهانى از خرد خاليش كرد
باز مرغى كان تردد را گذاشت * ز آن نظر بر كند و بر صحرا گماشت
شاد پر و بال او بخا له * تا امام جمله آزادان شد او
هر كه او را مقتدا سازد برست * در مقام امن و آزادى نشست