تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
ز انكه شاه حازمان آمد دلش * تا گلستان و چمن شد منزلش
حزم از او راضى و او راضى ز حزم * اين چنين كن گر كنى تدبير و عزم

[ عبرت از گذشته ، چراغ راه آينده ]

بارها در دام حرص افتاده‌اى * حلق خود را در بريدن داده‌اى
بازت آن تواب لطف آزاد كرد * توبه پذرفت و شما را شاد كرد
گفت إن عدتم كذا عدنا كذا * نحن زوجنا الفعال بالجزا

[ جواب عمل ]

چون كه جفتى را بر خود آورم * آيد آن جفتش دوانه لاجرم
جفت كرديم اين عمل را با اثر * چون رسد جفتى رسد جفتى دگر
چون ربايد غارتى از جفت شوى * جفت مىآيد پس او شوى جوى

[ بنده ، توبه مىشكند و خداوند ، توبه مىپذيرد ]

بار ديگر سوى اين دام آمديد * خاك اندر ديده‌ى توبه زديد
بازت آن تواب بگشاد آن گره * گفت هين بگريز روى اين سو منه

[ هوى و هوس ، توبهء آدمى را مىشكند ]

باز چون پروانه‌ى نسيان رسيد * جانتان را جانب آتش كشيد
كم كن اى پروانه نسيان و شكى * در پر سوزيده بنگر تو يكى

[ شكرِ نجات از شيطان ، بىاعتنايى به وسوسه‌هاى بعدى اوست ]

چون رهيدى شكر آن باشد كه هيچ * سوى آن دانه ندارى پيچ پيچ
تا ترا چون شكر گويى بخشد او * روزى بىدام و بىخوف عدو
شكر آن نعمت كه‌تان آزاد كرد * نعمت حق را ببايد ياد كرد

[ آدمى در ورطهء گرفتارى ، خدا را به يارى مىطلبد و پيمان طاعت او مىبندد ]

چند اندر رنجها و در بلا * گفتى از دامم رها ده اى خدا
تا چنين خدمت كنم احسان كنم * خاك اندر ديده‌ى شيطان زنم

حكايت نذر كردن سگان هر زمستان كه اين تابستان چون بيايد خانه سازيم از بهر زمستان را

[ حكايت در توبه‌شكنى انسان ]

سگ زمستان جمع گردد استخوانش * زخم سرما خرد گرداند چنانش
كاو بگويد كاين قدر تن كه منم * خانه‌اى از سنگ بايد كردنم
چون كه تابستان بيايد من به چنگ * بهر سرما خانه‌اى سازم ز سنگ
چون كه تابستان بيايد از گشاد * استخوانها پهن گردد پوست شاد
گويد او چون زفت بيند خويش را * در كدامين خانه گنجم اى كيا