تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
در بيابانى كه چاه آب نيست * مىكند كشتى چه نادان ابلهى است
آن يكى مىگفت اى كشتى بتاز * و آن يكى مىگفت پرش هم بساز
او همىگفت اين به فرمان خداست * اين به چربكها نخواهد گشت كاست

حكايت آن دزد كه پرسيدندش چه مىكنى نيم شب در بن اين ديوار گفت دهل مىزنم

[ حكايت در نقد سطحىانديشان نزديك‌بين ]

اين مثل بشنو كه شب دزدى عنيد * در بن ديوار حفره مىبريد
نيم بيدارى كه او رنجور بود * طق طق آهسته‌اش را مىشنود
رفت بر بام و فرو آويخت سر * گفت او را در چه كارى اى پدر
خير باشد نيم شب چه مىكنى * تو كيى گفتا دهل‌زن اى سنى
در چه كارى گفت مىكوبم دهل * گفت كو بانگ دهل اى بو سبل
گفت فردا بشنوى اين بانگ را * نعره‌ى يا حسرتا وا ويلتا
آن دروغ است و كژ و بر ساخته * سر آن كژ را تو هم نشناخته

جواب آن مثل كه منكران گفتند از رسالت خرگوش پيغام پيل را از ماه آسمان

سر آن خرگوش دان ديو فضول * كه به پيش نفس تو آمد رسول
تا كه نفس گول را محروم كرد * ز آب حيوانى كه از وى خضر خورد
باژگونه كرده‌اى معنيش را * كفر گفتى مستعد شو نيش را
اضطراب ماه گفتى در زلال * كه بترسانيد پيلان را شغال
قصه‌ى خرگوش و پيل آرى و آب * خشيت پيلان ز مه در اضطراب
اين چه ماند آخر اى كوران خام * با مهى كه شد زبونش خاص و عام
چه مه و چه آفتاب و چه فلك * چه عقول و چه نفوس و چه ملك

[ تمثيلاتى كه در بيان رابطهء خدا و خلق گفته مىشود جملگى نارساست ]

آفتاب آفتاب آفتاب * اين چه مىگويم مگر هستم به خواب

[ خشم پيامبران كه نوّاب و خلفاى خدا هستند بسى خطير است ]

صد هزاران شهر را خشم شهان * سر نگون كرده است اى بد گمرهان
كوه بر خود مىشكافد صد شكاف * آفتابى چون خر آسى در طواف