تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 411

مساهمون:

ص٤١١
شد مناسب عضوها و ابدانها * شد مناسب و صفها با جانها
وصف هر جانى تناسب باشدش * بىگمان با جان كه حق بتراشدش
چون صفت با جان قرين كرده ست او * پس مناسب دانش همچون چشم و رو
شد مناسب و صفها در خوب و زشت * شد مناسب حرفها كه حق نبشت
ديده و دل هست بين اصبعين * چون قلم در دست كاتب اى حسين
اصبع لطف است و قهر و در ميان * كلك دل با قبض و بسطى زين بنان
اى قلم بنگر گر اجلاليستى * كه ميان اصبعين كيستى
جمله قصد و جنبشت زين اصبع است * فرق تو بر چار راه مجمع است
اين حروف حالهات از نسخ اوست * عزم و فسخت هم ز عزم و فسخ اوست
جز نياز و جز تضرع راه نيست * زين تقلب هر قلم آگاه نيست
اين قلم داند ولى بر قدر خود * قدر خود پيدا كند در نيك و بد
آن چه در خرگوش و پيل آويختند * تا ازل را با حيل آميختند

بيان آن كه هر كس را نرسد مثل آوردن خاصه در كار الهى

كى رسدتان اين مثلها ساختن * سوى آن درگاه پاك انداختن
آن مثل آوردن آن حضرت است * كه به علم سر و جهر او آيت است
تو چه دانى سر چيزى تا تو كل * يا به زلفى يا به رخ آرى مثل
موسيى آن را عصا ديد و نبود * اژدها بد سر او لب مىگشود
چون چنان شاهى نداند سر چوب * تو چه دانى سر اين دام و حبوب
چون غلط شد چشم موسى در مثل * چون كند موشى فضولى مدخل
آن مثالت را چو اژدرها كند * تا به پاسخ جزو جزوت بر كند
اين مثال آورد ابليس لعين * تا كه شد ملعون حق تا يوم دين
اين مثال آورد قارون از لجاج * تا فرو شد در زمين با تخت و تاج
اين مثالت را چو زاغ و بوم دان * كه از ايشان پست شد صد خاندان

مثلها زدن قوم نوح عليه السلام به استهزا در زمان كشتى ساختن

نوح اندر باديه كشتى بساخت * صد مثل گو از پى تسخر بتاخت