ترك اين چشمه بگوييد و رويد * تا ز زخم تيغ مه ايمن شويد
نك نشان آن است كاندر چشمه ماه * مضطرب گردد ز پيل آب خواه
آن فلان شب حاضر آ اى شاه پيل * تا درون چشمه يا بى زين دليل
چون كه هفت و هشت از مه بگذريد * شاه پيل آمد ز چشمه مىچريد
چون كه زد خرطوم پيل آن شب در آب * مضطرب شد آب و مه كرد اضطراب
پيل باور كرد از وى آن خطاب * چون درون چشمه مه كرد اضطراب
ما نه ز آن پيلان گوليم اى گروه * كه اضطراب ماه آردمان شكوه
[ پاسخ پيامبران به معترضان خود ]
انبيا گفتند آوه پند جان * سخت تر كرد اى سفيهان بندتان
جواب گفتن انبيا طعن ايشان را و مثل زدن ايشان را
اى دريغا كه دوا در رنجتان * گشت زهر قهر جان آهنجتان
ظلمت افزود اين چراغ آن چشم را * چون خدا بگماشت پردهى خشم را
چه رئيسى جست خواهيم از شما * كه رياستمان فزون است از سما
چه شرف يابد ز كشتى بحر در * خاصه كشتى ز سرگين گشته پر
اى دريغ آن ديدهى كور و كبود * آفتابى اندر او ذره نمود
ز آدمى كه بود بىمثل و نديد * ديدهى ابليس جز طينى نديد
چشم ديوانه بهارش دى نمود * ز آن طرف جنبيد كاو را خانه بود
اى بسا دولت كه آيد گاه گاه * پيش بىدولت بگردد او ز راه
اى بسا معشوق كايد ناشناخت * پيش بد بختى نداند عشق باخت
اين غلط ده ديده را حرمان ماست * وين مقلب قلب را سوء القضاست
چون بت سنگين شما را قبله شد * لعنت و كورى شما را ظله شد
چون بشايد سنگتان انباز حق * چون نشايد عقل و جان هم راز حق
پشهى مرده هما را شد شريك * چون نشايد زنده هم راز مليك
يا مگر مرده تراشيدهء شماست * پشهى زنده تراشيدهء خداست
عاشق خويشيد و صنعت كرد خويش * دم ماران را سر مار است كيش
نى در آن دم دولتى و نعمتى * نى در آن سر راحتى و لذتى
گرد سر گردان بود آن دم مار * لايقند و در خورند آن هر دو يار
آن چنان گويد حكيم غزنوى * در الهى نامه گر خوش بشنوى
كم فضولى كن تو در حكم قدر * در خور آمد شخص خر با گوش خر