تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩
أَنْصِتُوا بپذير تا بر جان تو * آيد از جانان جزاى أَنْصِتُوا
گر نخواهى نكس پيش اين طبيب * بر زمين زن زر و سر را اى لبيب
گفت افزون را تو به فروش و بخر * بذل جان و بذل جاه و بذل زر
تا ثناى تو بگويد فضل هو * كه حسد آرد فلك بر جاه تو
چون طبيبان را نگه داريد دل * خود ببينيد و شويد از خود خجل
دفع اين كورى به دست خلق نيست * ليك اكرام طبيبان از هدى است
اين طبيبان را به جان بنده شويد * تا به مشك و عنبر آگنده شويد

متهم داشتن قوم انبيا را

[ اعتراض دوبارهء حق‌ستيزان به پيامبران ]

قوم گفتند اين همه زرق است و مكر * كى خدا نايب كند از زيد و بكر
هر رسول شاه بايد جنس او * آب و گل كو خالق افلاك كو
مغز خر خورديم تا ما چون شما * پشه را داريم هم راز هما
كو هما كو پشه كو گل كو خدا * ز آفتاب چرخ چه بود ذره را
اين چه نسبت اين چه پيوندى بود * تا كه در عقل و دماغى در رود

حكايت خرگوشان كه خرگوشى را به رسالت پيش پيل فرستادند كه بگو كه من رسول ماه آسمانم پيش تو كه از اين چشمه‌ى آب حذر كن چنان كه در كتاب كليله تمام گفته است

[ تمثيل معاندان در ردّ دعوت پيامبران ]

اين بدان ماند كه خرگوشى بگفت * من رسول ماهم و با ماه جفت
كز رمه‌ى پيلان بر آن چشمه‌ى زلال * جمله نخجيران بدند اندر و بال
جمله محروم و ز خوف از چشمه دور * حيله‌اى كردند چون كم بود زور
از سر كه بانگ زد خرگوش زال * سوى پيلان در شب غره‌ى هلال
كه بيا رابع عشر اى شاه پيل * تا درون چشمه يا بى اين دليل
شاه پيلا من رسولم پيش بيست * بر رسولان بند و زجر و خشم نيست
ماه مىگويد كه اى پيلان رويد * چشمه آن ماست زين يك سو شويد
ور نه من تان كور گردانم ستم * گفتم از گردن برون انداختم