تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧

آمدن پيغامبران از حق به نصيحت اهل سبا

سيزده پيغمبر آن جا آمدند * گمرهان را جمله رهبر مىشدند
كه هله نعمت فزون شد شكر كو * مركب شكر ار بخسبد حركوا
شكر منعم واجب آيد در خرد * ور نه بگشايد در خشم ابد
هين كرم بينيد و اين خود كس كند * كز چنين نعمت به شكرى بس كند
سر ببخشد ، شكر خواهد سجده‌اى * پا ببخشد ، شكر خواهد قعده‌اى
قوم گفته شكر ما را برد غول * ما شديم از شكر و از نعمت ملول
ما چنان پژمرده گشتيم از عطا * كه نه طاعتمان خوش آيد نه خطا
ما نمىخواهيم نعمتها و باغ * ما نمىخواهيم اسباب و فراغ

[ بيمارى اخلاقى سبب مىشود كه نعمت‌ها به نقمت تبديل شود ]

انبيا گفتند در دل علتى است * كه از آن در حق شناسى آفتى است
نعمت از وى جملگى علت شود * طعمه در بيمار كى قوت شود
چند خوش پيش تو آمد اى مصر * جمله ناخوش گشت و صاف او كدر
تو عدوى اين خوشيها آمدى * گشت ناخوش هر چه بر وى كف زدى

[ خودبزرگ‌بينى مانع از ديدن حقيقت مىشود ]

هر كه او شد آشنا و يار تو * شد حقير و خوار در ديدار تو

[ خودبزرگ‌بينى ، آدمى را كژبين مىكند ]

هر كه او بيگانه باشد با تو هم * پيش تو او بس مه است و محترم
اين هم از تاثير آن بيمارى است * زهر او در جمله جفتان سارى است
دفع آن علت ببايد كرد زود * كه شكر با آن حدث خواهد نمود

[ بيمارى اخلاقى هر چيز خوب را به بد تبديل مىكند ]

هر خوشى كايد به تو ناخوش شود * آب حيوان گر رسد آتش شود
كيمياى مرگ و جسك است آن صفت * مرگ گردد ز آن حياتت عاقبت
بس غذايى كه ز وى دل زنده شد * چون بيامد در تن تو گنده شد
بس عزيزى كه به ناز اشكار شد * چون شكارت شد بر تو خوار شد

[ فايدهء همنشينى با خردمندان و زيان مصاحبت با هوىپرستان ]

آشنايى عقل با عقل از صفا * چون شود هر دم فزون باشد ولا
آشنايى نفس با هر نفس پست * تو يقين مىدان كه دم دم كمتر است
ز انكه نفسش گرد علت مىتند * معرفت را زود فاسد مىكند
گر نخواهى دوست را فردا نفير * دوستى با عاقل و با عقل گير

[ هوىپرستى ، هر چيز خوب را تباه كند ]

از سموم نفس چون با علتى * هر چه گيرى تو مرض را آلتى
گر بگيرى گوهرى سنگى شود * ور بگيرى مهر دل جنگى شود
ور بگيرى نكته‌ى بكرى لطيف * بعد دركت گشت بىذوق و كثيف

[ هوىپرستى ، انسان را كهنه‌بين كند ]

كه من اين را بس شنيدم كهنه شد * چيز ديگر گو بجز آن اى عضد
چيز ديگر تازه و نو گفته گير * باز فردا ز آن شوى سير و نفير

[ هرگاه بيمارى اخلاقى درمان شود ، آدمى تازه بين گردد ]