تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
هر يكى ترسان ز دزدى كسى * خويشتن را علم پندارد بسى
گويد او كه روزگارم مىبرند * خود ندارد روزگار سودمند
گويد از كارم بر آوردند خلق * غرق بىكارى است جانش تا به حلق
عور ترسان كه منم دامن كشان * چون رهانم دامن از چنگالشان

[ نقد عالمان دنياپرست و اينكه هنوز خود را نشناخته‌اند ]

صد هزاران فصل داند از علوم * جان خود را مىنداند آن ظلوم
داند او خاصيت هر جوهرى * در بيان جوهر خود چون خرى
كه همىدانم يجوز و لا يجوز * خود ندانى تو يجوزى يا عجوز
اين روا و آن ناروا دانى و ليك * تو روا يا ناروايى بين تو نيك
قيمت هر كاله مىدانى كه چيست * قيمت خود را ندانى احمقى است
سعدها و نحسها دانسته‌اى * ننگرى تو سعد يا ناشسته‌اى

[ علمى كه به خودشناسى نيانجامد ، تنها بارِ خاطر است ]

جان جمله علمها اين است اين * كه بدانى من كىام در يوم دين
آن اصول دين بدانستى تو ليك * بنگر اندر اصل خود گر هست نيك
از اصولينت اصول خويش به * كه بدانى اصل خود اى مرد مه

صفت خرمى شهر اهل سبا و ناشكرى ايشان

اصلشان بد بود آن اهل سبا * مىرميدندى ز اسباب لقا
دادشان چندان ضياع و باغ و راغ * از چپ و از راست از بهر فراغ
بس كه مىافتاد از پرى ثمار * تنگ مىشد معبر ره بر گذار
آن نثار ميوه ره را مىگرفت * از پرى ميوه ره‌رو در شگفت
سله بر سر در درختستانشان * پر شدى ناخواست از ميوه فشان
باد آن ميوه فشاندى نه كسى * پر شدى ز آن ميوه دامنها بسى
خوشه‌هاى زفت تا زير آمده * بر سر و روى رونده مىزده
مرد گلخن تاب از پرى زر * بسته بودى در ميان زرين كمر
سگ كليچه كوفتى در زير پا * تخمه بودى گرگ صحرا از نوا
گشته ايمن شهر و ده از دزد و گرگ * بز نترسيدى هم از گرگ سترگ
گر بگويم شرح نعمتهاى قوم * كه زيادت مىشد آن يوما فيوم
مانع آيد از سخنهاى مهم * انبيا بردند امر فَاسْتَقِمْ