تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
كر همىگويد كه آرى مشغله * مىشود نزديكتر ياران هله
آن برهنه گفت آوه دامنم * از طمع برند و من ناايمنم
شهر را هشتند و بيرون آمدند * در هزيمت در دهى اندر شدند
اندر آن ده مرغ فربه يافتند * ليك ذره‌ى گوشت بر وى نه نژند
مرغ مرده‌ى خشك و ز زخم كلاغ * استخوانها زار گشته چون بناغ
ز آن همىخوردند چون از صيد شير * هر يكى از خوردنش چون پيل سير
هر سه ز آن خوردند و بس فربه شدند * چون سه پيل بس بزرگ و مه شدند
آن چنان كز فربهى هر يك جوان * در نگنجيدى ز زفتى در جهان
با چنين گبزى و هفت اندام زفت * از شكاف در برون جستند و رفت
راه مرگ خلق ناپيدا رهى است * در نظر نايد كه آن بىجا رهى است
نك پياپى كاروانها مقتفى * زين شكاف در كه هست آن مختفى
بر در ار جويى نيابى آن شكاف * سخت ناپيدا و ز او چندين زفاف

شرح آن كور دور بين و آن كر تيز شنو و آن برهنه‌ى دراز دامن

كر امل را دان كه مرگ ما شنيد * مرگ خود نشنيد و نقل خود نديد
حرص نابيناست بيند مو به مو * عيب خلقان و بگويد كو به كو
عيب خود يك ذره چشم كور او * مىنبيند گر چه هست او عيب جو
عور مىترسد كه دامانش برند * دامن مرد برهنه كى درند
مرد دنيا مفلس است و ترس‌ناك * هيچ او را نيست وز دزدانش باك
او برهنه آمد و عريان رود * وز غم دزدش جگر خون مىشود
وقت مرگش كه بود صد نوحه پيش * خنده آيد جانش را زين ترس خويش
آن زمان داند غنى كش نيست زر * هم ذكى داند كه بود او بىهنر
چون كنار كودكى پر از سفال * كاو بر آن لرزان بود چون رب مال
گر ستانى پاره‌اى گريان شود * پاره گر بازش دهى خندان شود
چون نباشد طفل را دانش دثار * گريه و خنده‌ش ندارد اعتبار
محتشم چون عاريت را ملك ديد * پس بر آن مال دروغين مىطپيد
خواب مىبيند كه او را هست مال * ترسد از دزدى كه بربايد جوال
چون ز خوابش بر جهاند گوش كش * پس ز ترس خويش تسخر آيدش
همچنان لرزانى اين عالمان * كه بودشان عقل و علم اين جهان
از پى اين عاقلان ذو فنون * گفت ايزد در نبى لا يَعْلَمُونَ *