تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
سنگ خارا گشت و ز آن خو بر نگشت * ريگ شد كز وى نرويد هيچ كشت
گفت حكمت چيست كانجا اسم حق * سود كرد اينجا نبود آن را سبق
آن همان رنج است و اين رنجى ، چرا * او نشد اين را و آن را شد دوا
گفت رنج احمقى قهر خداست * رنج و كورى نيست قهر ، آن ابتلاست

[ دچار شدن به محنت ، بهتر از حماقت است ]

ابتلا رنجى است كان رحم آورد * احمقى رنجى است كان زخم آورد
آن چه داغ اوست مهر او كرده است * چاره‌اى بر وى نيارد برد دست

[ همنشينى با احمق ، ارزش‌هاى معنوى انسان را محو كند ]

ز احمقان بگريز چون عيسى گريخت * صحبت احمق بسى خونها بريخت

[ دو تمثيل براى بيت پيشين ]

اندك اندك آب را دزدد هوا * دين چنين دزدد هم احمق از شما
گرمىات را دزدد و سردى دهد * همچو آن كاو زير كون سنگى نهد
آن گريز عيسيى نه از بيم بود * ايمن است او آن پى تعليم بود
زمهرير ار پر كند آفاق را * چه غم آن خورشيد با اشراق را

[ قصه‌ى اهل سبا ]

قصه‌ى اهل سبا و حماقت ايشان و اثر ناكردن نصيحت انبيا در احمقان

يادم آمد قصه‌ى اهل سبا * كز دم احمق صباشان شد و با
آن سبا ماند به شهر بس كلان * در فسانه بشنوى از كودكان

[ افسانه‌ها نيز ، بيان كنندهء حقيقت‌اند ]

كودكان افسانه‌ها مىآورند * درج در افسانه‌شان بس سر و پند
هزلها گويند در افسانه‌ها * گنج مىجو در همه ويرانه‌ها
بود شهرى بس عظيم و مه ولى * قدر او قدر سكره بيش نى
بس عظيم و بس فراخ و بس دراز * سخت زفت و تو به تو همچون پياز

[ بيان تمثيلى اوصاف دنياپرستان ]

مردم ده شهر مجموع اندر او * ليك جمله سه تن ناشسته رو
اندر او خلق و خلايق بىشمار * ليك آن جمله سه خام پخته خوار
جان ناكرده به جانان تاختن * گر هزاران است باشد نيم تن
آن يكى بس دور بين و ديده كور * از سليمان كور و ديده پاى مور
و آن دگر بس تيز گوش و سخت كر * گنج در وى نيست يك جو سنگ زر
و آن دگر عور و برهنه‌ى لاشه باز * ليك دامنهاى جامه‌ى او دراز
گفت كور اينك سپاهى مىرسند * من همىبينم كه چه قومند و چند
گفت كر آرى شنودم بانگشان * كه چه مىگويند پيدا و نهان
آن برهنه گفت ترسان زين منم * كه ببرند از درازى دامنم
كور گفت اينك به نزديك آمدند * خيز بگريزيم پيش از زخم و بند