تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 403

مساهمون:

ص٤٠٣
هر كه جنس اوست يار او شود * جز مگر داود كاو شيخت بود

[ انسان كامل از حيطهء جسم رهيده است ]

كاو مبدل گشت و جنس تن نماند * هر كه را حق در مقام دل نشاند

[ غالب انسان‌ها ، بيمار اخلاقىاند ]

خلق جمله علتىاند از كمين * يار علت مىشود علت بقين

[ نقد مدّعيان كمال ]

هر خسى دعوى داودى كند * هر كه بىتمييز كف در وى زند
از صيادى بشنود آواز طير * مرغ ابله مىكند آن سوى سير
نقد را از نقل نشناسد غوى است * هين از او بگريز اگر چه معنوى است
رسته و بر بسته پيش او يكى است * گر يقين دعوى كند او در شكى است
اين چنين كس گر ذكى مطلق است * چونش اين تمييز نبود احمق است
هين از او بگريز چون آهو ز شير * سوى او مشتاب اى دانا دلير

گريختن عيسى عليه السلام فراز كوه از احمقان

[ حكايت در بيان گريختن از احمقان ]

عيسى مريم به كوهى مىگريخت * شير گويى خون او مىخواست ريخت
آن يكى در پى دويد و گفت خير * در پيت كس نيست چه گريزى چو طير
با شتاب او آن چنان مىتاخت جفت * كز شتاب خود جواب او نگفت
يك دو ميدان در پى عيسى براند * پس به جد جد عيسى را بخواند
كز پى مرضات حق يك لحظه بيست * كه مرا اندر گريزت مشكلى است
از كه اين سو مىگريزى اى كريم * نه پيت شير و نه خصم و خوف و بيم
گفت از احمق گريزانم برو * مىرهانم خويش را بندم مشو
گفت آخر آن مسيحا نى توى * كه شود كور و كر از تو مستوى
گفت آرى گفت آن شه نيستى * كه فسون غيب را ماويستى
چون بخوانى آن فسون بر مرده‌اى * بر جهد چون شير صيد آورده‌اى
گفت آرى آن منم گفتا كه تو * نى ز گل مرغان كنى اى خوب رو

[ حماقت ، حجاب بزرگ فيض الهى است ]

گفت آرى گفت پس اى روح پاك * هر چه خواهى مىكنى از كيست باك
با چنين برهان كه باشد در جهان * كه نباشد مر ترا از بندگان
گفت عيسى كه به ذات پاك حق * مبدع تن خالق جان در سبق
حرمت ذات و صفات پاك او * كه بود گردون گريبان چاك او
كان فسون و اسم اعظم را كه من * بر كر و بر كور خواندم شد حسن
بر كه سنگين بخواندم شد شكاف * خرقه را بدريد بر خود تا بناف
بر تن مرده بخواندم گشت حى * بر سر لا شى بخواندم گشت شى
خواندم آن را بر دل احمق به ود * صد هزاران بار و درمانى نشد