تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
مغز جوى از پوست دارد صد ملال * مغز نغزان را حلال آمد حلال
چون كه قشر عقل صد برهان دهد * عقل كل كى گام بىايقان نهد
عقل دفترها كند يك سره سياه * عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه
از سياهى وز سپيدى فارغ است * نور ماهش بر دل و جان بازغ است
اين سياه و اين سپيدار قدر يافت * ز آن شب قدر است كاختروار تافت

[ تمثيل براى ابيات پيشين ]

قيمت هميان و كيسه از زر است * بىزر آن هميان و كيسه ابتر است

[ حيات روح به بهره‌مندى روح از تجليات الهى بستگى دارد ]

همچنان كه قدر تن از جان بود * قدر جان از پرتو جانان بود
گر بدى جان زنده بىپرتو كنون * هيچ گفتى كافران را مَيِّتُونَ

[ ميراث عارفان براى آيندگان ]

هين بگو كه ناطقه جو مىكند * تا به قرنى بعد ما آبى رسد
گر چه هر قرنى سخن آرى بود * ليك گفت سالفان يارى بود
نى كه هم تورات و انجيل و زبور * شد گواه صدق قرآن اى شكور

[ رزق معنوى ، طلب كن ]

روزى بىرنج جو و بىحسيب * كز بهشتت آورد جبريل سيب
بلكه رزقى از خداوند بهشت * بىصداع باغبان بىرنج كشت
ز انكه نفع نان در آن نان داد اوست * بدهدت آن نفع بىتوسيط پوست
ذوق پنهان نقش نان چون سفره‌اى است * نان بىسفره ولى را بهره‌اى است
رزق جانى كى برى با سعى و جست * جز به عدل شيخ كاو داود تست
نفس چون با شيخ بيند گام تو * از بن دندان شود او رام تو
صاحب آن گاو رام آن گاه شد * كز دم داود او آگاه شد

[ راهنماى صادق به طالب كمك مىكند كه بر نفس امّاره‌اش چيره آيد ]

عقل گاهى غالب آيد در شكار * بر سگ نفست كه باشد شيخ يار
نفس اژدرهاست با صد زور و فن * روى شيخ او را زمرد ديده كن
گر تو صاحب گاو را خواهى زبون * چون خران سيخش كن آن سو اى حرون
چون به نزديك ولى اللَّه شود * آن زبان صد گزش كوته شود
صد زبان و هر زبانش صد لغت * زرق و دستانش نيايد در صفت

[ نفسِ امّاره ، با ظاهرى آراسته ، مغالطه مىكند ]

مدعى گاو نفس آمد فصيح * صد هزاران حجت آرد ناصحيح
شهر را بفريبد الا شاه را * ره نتاند زد شه آگاه را
نفس را تسبيح و مصحف در يمين * خنجر و شمشير اندر آستين
مصحف و سالوس او باور مكن * خويش با او همسر و همسر مكن
سوى حوضت آورد بهر وضو * و اندر اندازد ترا در قعر او
عقل نورانى و نيكو طالب است * نفس ظلمانى بر او چون غالب است
ز انكه او در خانه عقل تو غريب * بر در خود سگ بود شير مهيب
باش تا شيران سوى بيشه روند * وين سگان كور آن جا بگروند

[ مغلوب شدن نفس ، توسط الهامات قلبى ]

مكر نفس و تن نداند عام شهر * او نگردد جز به وحى القلب قهر

[ كند همجنس با همجنس پرواز ]