تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١

بيان آن كه نفس آدمى به جاى آن خونى است كه مدعى گاو گشته بود و آن گاو كشنده عقل است و داود حق است يا شيخ كه نايب حق است كه به قوت و يارى او تواند ظالم را كشتن و توانگر شدن به روزى بىكسب و بىحساب

[ ستيز عقل و نفس ]

نفس خود را كش جهان را زنده كن * خواجه را كشته ست او را بنده كن
مدعى گاو نفس تست هين * خويشتن را خواجه كرده ست و مهين
آن كشنده‌ى گاو عقل تست رو * بر كشنده‌ى گاو تن منكر مشو
عقل اسير است و همىخواهد ز حق * روزى بىرنج و نعمت بر طبق
روزى بىرنج او موقوف چيست * آن كه بكشد گاو را كاصل بدى است
نفس گويد چون كشى تو گاو من * ز انكه گاو نفس باشد نقش تن
خواجه زاده‌ى عقل مانده بىنوا * نفس خونى خواجه گشت و پيشوا
روزى بىرنج مىدانى كه چيست * قوت ارواح است و ارزاق نبى است
ليك موقوف است بر قربان گاو * گنج اندر گاو دان اى كنج كاو
دوش چيزى خورده‌ام ور نى تمام * دادمى در دست فهم تو زمام

[ نظام سبب و مسبب در هستى ]

دوش چيزى خورده‌ام افسانه است * هر چه مىآيد ز پنهان خانه است
چشم بر اسباب از چه دوختيم * گر ز خوش چشمان كرشم آموختيم
هست بر اسباب اسبابى دگر * در سبب منگر در آن افكن نظر

[ نظام علل و اسباب ظاهر ، مقهور معنويّت برگزيدگان خداوند است ]

انبيا در قطع اسباب آمدند * معجزات خويش بر كيوان زدند
بىسبب مر بحر را بشكافتند * بىزراعت چاش گندم يافتند 0
ريگها هم آرد شد از سعيشان * پشم بز ابريشم آمد كش كشان

[ معجزات انبيا ، خرق علل و اسباب طبيعت مىكند ]

جمله قرآن هست در قطع سبب * عز درويش و هلاك بو لهب
مرغ بابيلى دو سه سنگ افكند * لشكر زفت حبش را بشكند
پيل را سوراخ سوراخ افكند * سنگ مرغى كاو به بالا پر زند
دم گاو كشته بر مقتول زن * تا شود زنده همان دم در كفن
حلق ببريده جهد از جاى خويش * خون خود جويد ز خون پالاى خويش
همچنين ز آغاز قرآن تا تمام * رفض اسباب است و علت و السلام

[ عقل جزئى ، قدرت فهم اسرار ربوبى را ندارد ]

كشف اين نه از عقل كار افزا بود * بندگى كن تا ترا پيدا شود

[ نقد فلسفيان ]

بند معقولات آمد فلسفى * شهسوار عقل عقل آمد صفى
عقل عقلت مغز و عقل تست پوست * معده‌ى حيوان هميشه پوست جوست