تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
تو غلامى كسب و كارت ملك اوست * شرع جستى شرع بستان رو نكوست
خواجه را كشتى به استم زار زار * هم بر اينجا خواجه گويان زينهار
كارد از اشتاب كردى زير خاك * از خيالى كه بديدى سهمناك
نك سرش با كارد در زير زمين * باز كاويد اين زمين را همچنين
نام اين سگ هم نبشته كارد بر * كرد با خواجه چنين مكر و ضرر
همچنان كردند چون بشكافتند * در زمين آن كارد و سر را يافتند
ولوله در خلق افتاد آن زمان * هر يكى زنار ببريد از ميان
بعد از آن گفتش بيا اى داد خواه * داد خود بستان بدان روى سياه

قصاص فرمودن داود عليه السلام خونى را بعد از الزام حجت بر او

هم بدان تيغش بفرمود او قصاص * كى كند مكرش ز علم حق خلاص

[ حلم و انتقام خدا ]

حلم حق گر چه مواساها كند * ليك چون از حد بشد پيدا كند

[ خون مظلوم ، تلف نمىشود ]

خون نخسبد در فتد در هر دلى * ميل جست و جوى كشف مشكلى

[ خداوند ، آشكار كنندهء نهانىهاست ]

اقتضاى داورى رب دين * سر بر آرد از ضمير آن و اين
كان فلان چون شد چه شد حالش چه گشت * همچنان كه جوشد از گلزار كشت
جوشش خون باشد آن واجستها * خارش دلها و بحث و ماجرا
چون كه پيدا گشت سر كار او * معجزه‌ى داود شد فاش و دو تو

[ ادامهء حكايت آنكه در طلب روزى حلال بود ]

خلق جمله سر برهنه آمدند * سر به سجده بر زمينها مىزدند
ما همه كوران اصلى بوده‌ايم * از تو ما صد گون عجايب ديده‌ايم
سنگ با تو در سخن آمد شهير * كز براى غزو طالوتم بگير
تو به سه سنگ و فلاخن آمدى * صد هزاران مرد را برهم زدى
سنگهايت صد هزاران پاره شد * هر يكى هر خصم را خون‌خواره شد
آهن اندر دست تو چون موم شد * چون زره سازى تو را معلوم شد
كوهها با تو رسائل شد شكور * با تو مىخوانند چون مقرى زبور
صد هزاران چشم دل بگشاده شد * از دم تو غيب را آماده شد

[ برترين معجزه ، حيات معنوى بخشيدن به مردم است ]

و آن قوىتر ز آن همه كاين دايم است * زندگى بخشى كه سرمد قايم است
جان جمله‌ى معجزات اين است خود * كاو ببخشد مرده را جان ابد

[ كشته شدن ظالم ، موجب حيات جهان است ]

كشته شد ظالم جهانى زنده شد * هر يكى از نو خدا را بنده شد