چون بيارايند روز حشر تخت * خود شفيع ما تويى آن روز سخت
در چنان روز و شب بىزينهار * ما به اكرام توايم اوميدوار
دست ما و دامن تست آن زمان * كه نماند هيچ مجرم را امان
گفت پيغمبر كه روز رستخيز * كى گذارم مجرمان را اشك ريز
من شفيع عاصيان باشم به جان * تا رهانمشان ز اشكنجهى گران
عاصيان و اهل كباير را به جهد * وا رهانم از عتاب نقض عهد
صالحان امتم خود فارغند * از شفاعتهاى من روز گزند
بلكه ايشان را شفاعتها بود * گفتشان چون حكم نافذ مىرود
هيچ وازر وزر غيرى بر نداشت * من نيم وازر خدايم بر فراشت
آن كه بىوزر است شيخ است اى جوان * در قبول حق چو اندر كف كمان
[ مفهوم شيخ از نظر صوفيه و عرفا ]
شيخ كه بود پير يعنى مو سپيد * معنى اين مو بدان اى بىاميد
هست آن موى سيه هستى او * تا ز هستىاش نماند تاى مو
چون كه هستىاش نماند پير اوست * گر سيه مو باشد او يا خود دو موست
هست آن موى سيه وصف بشر * نيست آن مو موى ريش و موى سر
عيسى اندر مهد بر دارد نفير * كه جوان ناگشته ما شيخيم و پير
گر رهيد از بعض اوصاف بشر * شيخ نبود كهل باشد اى پسر
چون يكى موى سيه كان وصف ماست * نيست بر وى شيخ و مقبول خداست
چون بود مويش سپيد ار با خود است * او نه پير است و نه خاص ايزد است
ور سر مويى ز وصفش باقى است * او نه از عرش است او آفاقى است
عذر گفتن شيخ بهر ناگريستن بر مرگ فرزندان خود
شيخ گفت او را مپندار اى رفيق * كه ندارم رحم و مهر و دل شفيق
بر همهى كفار ما را رحمت است * گر چه جان جمله كافر نعمت است
بر سگانم رحمت و بخشايش است * كه چرا از سنگهاشان مالش است
آن سگى كه مىگزد گويم دعا * كه از اين خو وارهانش اى خدا
اين سگان را هم در آن انديشه دار * كه نباشند از خلايق سنگسار
ز آن بياورد اوليا را بر زمين * تا كندشان رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ
خلق را خواند سوى درگاه خاص * حق را خواند كه وافر كن خلاص
[ اولياء اللّه ، مهرباناند ]
جهد بنمايد از اين سو بهر پند * چون نشد گويد خدايا در مبند
رحمت جزوى بود مر عام را * رحمت كلى بود همام را