تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠

كرامات شيخ اقطع و زنبيل بافتن او به دو دست

در عريش او را يكى زاير بيافت * كاو به هر دو دست مى زنبيل بافت
گفت او را اى عدوى جان خويش * در عريشم آمدى سر كرده پيش
اين چرا كردى شتاب اندر سباق * گفت از افراط مهر و اشتياق
پس تبسم كرد و گفت اكنون بيا * ليك مخفى دار اين را اى كيا
تا نميرم من مگو اين با كسى * نه قرينى نه حبيبى نه خسى
بعد از آن قومى دگر از روزنش * مطلع گشتند بر بافيدنش
گفت حكمت را تو دانى كردگار * من كنم پنهان تو كردى آشكار
آمد الهامش كه يك چندى بدند * كه در اين غم بر تو منكر مىشدند
كه مگر سالوس بود او در طريق * كه خدا رسواش كرد اندر فريق
من نخواهم كان رمه كافر شوند * در ضلالت در گمان بد روند
اين كرامت را بكرديم آشكار * كه دهيمت دست اندر وقت كار
تا كه آن بىچارگان بد گمان * رد نگردند از جناب آسمان
من ترا بىاين كرامتها ز پيش * خود تسلى دادمى از ذات خويش
اين كرامت بهر ايشان دادمت * وين چراغ از بهر آن بنهادمت
تو از آن بگذشته‌اى كز مرگ تن * ترسى و تفريق اجزاى بدن
وهم تفريق سر و پا از تو رفت * دفع وهم اسپر رسيدت نيك زفت

سبب جرات ساحران فرعون بر قطع دست و پا

ساحران را نه كه فرعون لعين * كرد تهديد سياست بر زمين
كه ببرم دست و پاتان از خلاف * پس در آويزم ندارمتان معاف
او همىپنداشت كايشان در همان * وهم و تخويفند و وسواس و گمان
كه بودشان لرزه و تخويف و ترس * از توهمها و تهديدات نفس
او نمىدانست كايشان رسته‌اند * بر دريچه‌ى نور دل بنشسته‌اند

[ بدن ، سايهء روح است ]

سايه‌ى خود را ز خود دانسته‌اند * چابك و چست و گش و برجسته‌اند

[ عارفان از مرگ كالبد ، هراسى ندارند ]

هاون گردون اگر صد بارشان * خرد كوبد اندر اين گلزارشان
اصل اين تركيب را چون ديده‌اند * از فروع وهم كم ترسيده‌اند

[ دنيا ، رؤيايى بيش نيست ، بدان دل مسپار ]

اين جهان خواب است اندر ظن مه‌ايست * گر رود در خواب دستى باك نيست
گر به خواب اندر سرت ببريد گاز * هم سرت بر جاست هم عمرت دراز
گر ببينى خواب در خود را دو نيم * تن درستى چون بخيزى نى سقيم
حاصل اندر خواب نقصان بدن * نيست باك و نى دو صد پاره شدن