از خورش او جذب اجزا مىكند * تار و پود جسم خود را مىتند
تا چهل سالش به جذب جزوها * حق حريصش كرده باشد در نما
جذب اجزا روح را تعليم كرد * چون نداند جذب اجزا شاه فرد
جامع اين ذرهها خورشيد بود * بىغذا اجزات را داند ربود
آن زمانى كه در آيى تو ز خواب * هوش و حس رفته را خواند شتاب
تا بدانى كان از او غايب نشد * باز آيد چون بفرمايد كه عد
اجتماع اجزاى خر عزير عليه السلام بعد از پوسيدن باذن اللَّه و در هم مركب شدن پيش چشم عزير
[ در بيان حشر و رستاخيز با ابدان مثالى ]
هين عزيرا در نگر اندر خرت * كه بپوسيده ست و ريزيده برت
پيش تو گردآوريم اجزاش را * آن سر و دم و دو گوش و پاش را
دست نى و جزو بر هم مىنهد * پارهها را اجتماعى مىدهد
درنگر در صنعت پاره زنى * كاو همىدوزد كهن بىسوزنى
ريسمان و سوزنى نى وقت خرز * آن چنان دوزد كه پيدا نيست درز
چشم بگشا حشر را پيدا ببين * تا نماند شبههات در يوم دين
تا ببينى جامعىام را تمام * تا نلرزى وقت مردن ز اهتمام
همچنان كه وقت خفتن ايمنى * از فوات جمله حسهاى تنى
بر حواس خود نلرزى وقت خواب * گر چه مىگردد پريشان و خراب
جزع ناكردن شيخى بر مرگ فرزندان خويش
[ در اينكه عارفان راستين از حجاب دنيا رهيدهاند و ملكوت را به بيدارى ببينند ]
بود شيخى رهنمايى پيش از اين * آسمانى شمع بر روى زمين
چون پيمبر در ميان امتان * در گشاى روضهى دار الجنان
[ اهميت راهنماى صادق ]
گفت پيغمبر كه شيخ رفته پيش * چون نبى باشد ميان قوم خويش
[ ادامهء حكايت جزع ناكردن شيخى . . . ]
يك صباحى گفتش اهل بيت او * سخت دل چونى بگو اى نيك خو
ما ز مرگ و هجر فرزندان تو * نوحه مىداريم با پشت دو تو
تو نمىگريى نمىزارى چرا * يا كه رحمت نيست اندر دل ترا
چون ترا رحمى نباشد در درون * پس چه اوميدستمان از تو كنون
ما به اوميد توايم اى پيشوا * كه بنگذارى تو ما را در فنا