پيش او مهمان شد او وقت تموز * هر دو زاهد جمع گشته چند روز
گفت اينجا اى عجب مصحف چراست * چون كه نابيناست اين درويش راست
اندر اين انديشه تشويشش فزود * كه جز او را نيست اينجا باش و بود
اوست تنها مصحفى آويخته * من نيم گستاخ يا آميخته
تا بپرسم نى خمش صبرى كنم * تا به صبرى بر مرادى بر زنم
صبر كرد و بود چندى در حرج * كشف شد كالصبر مفتاح الفرج
صبر كردن لقمان چون ديد كه داود عليه السلام حلقهها مىساخت از سؤال كردن با اين نيت كه صبر از سؤال موجب فرج باشد
[ صبر ، مجهولات آدمى را حل كند ]
رفت لقمان سوى داود صفا * ديد كاو مىكرد ز آهن حلقهها
جمله را با هم دگر در مىفگند * ز آهن پولاد آن شاه بلند
صنعت زراد او كم ديده بود * در عجب مىماند و وسواسش فزود
كاين چه شايد بود واپرسم از او * كه چه مىسازى ز حلقهى تو به تو
باز با خود گفت صبر اوليتر است * صبر تا مقصود زوتر رهبر است
چون نپرسى زودتر كشفت شود * مرغ صبر از جمله پرانتر بود
ور بپرسى ديرتر حاصل شود * سهل از بىصبرىات مشكل شود
چون كه لقمان تن بزد هم در زمان * شد تمام از صنعت داود آن
پس زره سازيد و در پوشيد او * پيش لقمان كريم صبر خو
گفت اين نيكو لباس است اى فتى * در مصاف و جنگ دفع زخم را
گفت لقمان صبر هم نيكو دمى است * كه پناه و دافع هر جا غمى است
صبر را با حق قرين كرد اى فلان * آخر و العصر را آگه بخوان
صد هزاران كيميا حق آفريد * كيميايى همچو صبر آدم نديد
بقيهى حكايت نابينا و مصحف خواندن او
مرد مهمان صبر كرد و ناگهان * كشف گشتش حال مشكل در زمان
نيم شب آواز قرآن را شنيد * جست از خواب آن عجايب را بديد
كه ز مصحف كور مىخواندى درست * گشت بىصبر و از او آن حال جست
گفت آيا اى عجب با چشم كور * چون همىخوانى همىبينى سطور