تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
اين جهان را كه به صورت قائم است * گفت پيغمبر كه حلم نائم است

[ نقد اهل تقليد ]

از ره تقليد تو كردى قبول * سالكان اين ديده پيدا بىرسول
روز در خوابى مگو كاين خواب نيست * سايه فرع است اصل جز مهتاب نيست

[ خواب در دنيا ، خواب اندر خواب است ]

خواب و بيداريت آن دان اى عضد * كه ببيند خفته كاو در خواب شد
او گمان برده كه اين دم خفته‌ام * بىخبر ز آن كاوست در خواب دوم

[ چند تمثيل براى ابيات پيشين ]

كوزه‌گر گر كوزه‌اى را بشكند * چون بخواهد باز خود قايم كند
كور را هر گام باشد ترس چاه * با هزاران ترس مىآيد به راه
مرد بينا ديد عرض راه را * پس بداند او مغاك و چاه را
پا و زانويش نلرزد هر دمى * رو ترش كى دارد او از هر غمى

[ عارفان از مرگ نمىهراسند ، زيرا مرگ مقدمهء وصال است ]

خيز فرعونا كه ما آن نيستيم * كه به هر بانگى و غولى بيستيم
خرقه‌ى ما را بدر دوزنده هست * ور نه خود ما را برهنه‌تر به است
بىلباس اين خوب را اندر كنار * خوش در آريم اى عدوى نابكار
خوشتر از تجريد از تن و ز مزاج * نيست اى فرعون بىالهام گيج

شكايت استر پيش شتر كه من بسيار در رو مىافتم و تو نمىافتى الا به نادر

[ حكايت در بيان اهميت بصيرت ]

گفت استر با شتر كاى خوش رفيق * در فراز و شيب و در راه دقيق
تو نيايى در سر و خوش مىروى * من همىآيم به سر در چون غوى
من همىافتم به رو در هر دمى * خواه در خشكى و خواه اندر نمى
اين سبب را باز گو با من كه چيست * تا بدانم من كه چون بايد بزيست
گفت چشم من ز تو روشن‌تر است * بعد از آن هم از بلندى ناظر است
چون بر آيم بر سر كوهى بلند * آخر عقبه ببينم هوشمند
پس همه پستى و بالايى راه * ديده‌ام را وانمايد هم إله
هر قدم را از سر بينش نهم * از عثار و اوفتادن وارهم
تو نبينى پيش خود يك دو سه گام * دانه بينى و نبينى رنج دام

[ فضيلت دانا بر نادان ]

يستوي الأعمى لديكم و البصير * في المقام و النزول و المسير

[ حشر ابدان مثالى ]

چون جنين را در شكم حق جان دهد * جذب اجزا در مزاج او نهد
مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 371 | جلال الدين الرومي