آن چه مىخوانى بر آن افتادهاى * دست را بر حرف آن بنهادهاى
اصبعت در سير پيدا مىكند * كه نظر بر حرف دارى مستند
گفت اى گشته ز جهل تن جدا * اين عجب مىدارى از صنع خدا
من ز حق در خواستم كاى مستعان * بر قرائت من حريصم همچو جان
نيستم حافظ مرا نورى بده * در دو ديده وقت خواندن بىگره
باز ده دو ديدهام را آن زمان * كه بگيرم مصحف و خوانم عيان
آمد از حضرت ندا كاى مرد كار * اى به هر رنجى به ما اوميدوار
حسن ظن است و اميدى خوش ترا * كه ترا گويد به هر دم برتر آ
هر زمان كه قصد خواندن باشدت * يا ز مصحفها قرائت بايدت
من در آن دم وادهم چشم ترا * تا فرو خوانى معظم جوهرا
همچنان كرد و هر آن گاهى كه من * واگشايم مصحف اندر خواندن
آن خبيرى كه نشد غافل ز كار * آن گرامى پادشاه و كردگار
باز بخشد بينشم آن شاه فرد * در زمان همچون چراغ شب نورد
[ خداوند ، هر آنچه را بگيرد همانند آن يا بهتر از آن را بدهد ]
زين سبب نبود ولى را اعتراض * هر چه بستاند فرستد اعتياض
گر بسوزد باغت انگورت دهد * در ميان ماتمى سورت دهد
آن شل بىدست را دستى دهد * كان غمها را دل مستى دهد
[ مقام تسليم ]
لا نسلم و اعتراض از ما برفت * چون عوض مىآيد از مفقود زفت
چون كه بىآتش مرا گرمى رسد * راضيم گر آتش ما را كشد
بىچراغى چون دهد او روشنى * گر چراغت شد چه افغان مىكنى
صفت بعضى از اوليا كه راضىاند به احكام و دعا و لابه نكنند كه اين حكم را بگردان
[ اوليايى كه هيچگاه براى جلب خير و دفع شر دعا نمىكنند ]
بشنو اكنون قصهى آن رهروان * كه ندارند اعتراضى در جهان
[ اوليايى كه براى جلب خير و دفع شر دعا مىكنند ]
ز اوليا اهل دعا خود ديگرند * كه گهى دوزند و گاهى مىدرند
[ اوليايى كه براى جلب خير و دفع شر دعا نمىكنند ]
قوم ديگر مىشناسم ز اوليا * كه دهانشان بسته باشد از دعا
از رضا كه هست رام آن كرام * جستن دفع قضاشان شد حرام
در قضا ذوقى همىبينند خاص * كفرشان آيد طلب كردن خلاص
حسن ظنى بر دل ايشان گشود * كه نپوشند از غمى جامهى كبود