رحمت جزوش قرين گشته به كل * رحمت دريا بود هادى سبل
[ لزوم پيوستن به رحمت كلى ]
رحمت جزوى به كل پيوسته شو * رحمت كل را تو هادى بين و رو
[ تا وقتى كه در مرتبهء رحمت جزئى باشى راه به سوى حقيقت نبرى ]
تا كه جزو است او نداند راه بحر * هر غديرى را كند ز اشباه بحر
چون نداند راه يم كى ره برد * سوى دريا خلق را چون آورد
[ كسى مىتواند مردم را به سوى حقيقت ببرد كه خود بدان و اصل شده باشد و الّا كارش تقليدى است ]
متصل گردد به بحر آن گاه او * ره برد تا بحر همچون سيل و جو
ور كند دعوت به تقليدى بود * نه از عيان و وحى و تاييدى بود
[ ادامهء حكايت جزع ناكردن شيخى . . . ]
گفت پس چون رحم دارى بر همه * همچو چوپانى به گرد اين رمه
چون ندارى نوحه بر فرزند خويش * چون كه فصاد اجلشان زد به نيش
چون گواه رحم اشك ديدههاست * ديدهى تو بىنم و گريه چراست
رو به زن كرد و بگفتش اى عجوز * خود نباشد فصل دى همچون تموز
جمله گر مردند ايشان گر حىاند * غايب و پنهان ز چشم دل كىاند
من چو بينمشان معين پيش خويش * از چه رو رو را كنم همچون تو ريش
گر چه بيرونند از دور زمان * با مناند و گرد من بازىكنان
گريه از هجران بود يا از فراق * با عزيزانم وصال است و عناق
خلق اندر خواب مىبينندشان * من به بيدارى همىبينم عيان
[ تعطيل كردن حواس بر اثر كثرت مراقبه ]
زين جهان خود را دمى پنهان كنم * برگ حس را از درخت افشان كنم
حس اسير عقل باشد اى فلان * عقل اسير روح باشد هم بدان
[ روح لطيف ، عقل را از اسارت جسم مىرهاند ]
دست بستهى عقل را جان باز كرد * كارهاى بسته را هم ساز كرد
[ حواس ، پوشانندهء روح ]
حسها و انديشه بر آب صفا * همچو خس بگرفته روى آب را
[ عقل ، زدايندهء حجاب حواس و اوهام ]
دست عقل آن خس به يك سو مىبرد * آب پيدا مىشود پيش خرد
خس بس انبه بود بر جو چون حباب * خس چو يك سو رفت پيدا گشت آب
[ حجاب نفس ، روح را مىپوشاند ]
چون كه دست عقل نگشايد خدا * خس فزايد از هوا بر آب ما
آب را هر دم كند پوشيده او * آن هوا خندان و گريان عقل تو
[ وقتى تقوى ، نفس اماره را مهار كند ، عقل ، فعال مىشود ]
چون كه تقوى بست دو دست هوا * حق گشايد هر دو دست عقل را
[ چيرگى بر محسوسات ]
پس حواس چيره محكوم تو شد * چون خرد سالار و مخدوم تو شد
[ رهايى از سيطرهء حواس ]
حس را بىخواب خواب اندر كند * تا كه غيبها ز جان سر بر زند
[ مشاهدهء ملكوت در بيدارى ، خاص منتهيان است ]
هم به بيدارى ببيند خوابها * هم ز گردون بر گشايد بابها
قصهى خواندن شيخ ضرير مصحف را در رو و بينا شدن وقت قرائت
[ حكايت در بيان اينكه هر كس به خداوند ، گمان نيكو بَرد به خواستهاش برسد ]
ديد در ايام آن شيخ فقير * مصحفى در خانهى پيرى ضرير