تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مثنوى معنوى ( فارسى ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
رحمت جزوش قرين گشته به كل * رحمت دريا بود هادى سبل

[ لزوم پيوستن به رحمت كلى ]

رحمت جزوى به كل پيوسته شو * رحمت كل را تو هادى بين و رو

[ تا وقتى كه در مرتبهء رحمت جزئى باشى راه به سوى حقيقت نبرى ]

تا كه جزو است او نداند راه بحر * هر غديرى را كند ز اشباه بحر
چون نداند راه يم كى ره برد * سوى دريا خلق را چون آورد

[ كسى مىتواند مردم را به سوى حقيقت ببرد كه خود بدان و اصل شده باشد و الّا كارش تقليدى است ]

متصل گردد به بحر آن گاه او * ره برد تا بحر همچون سيل و جو
ور كند دعوت به تقليدى بود * نه از عيان و وحى و تاييدى بود

[ ادامهء حكايت جزع ناكردن شيخى . . . ]

گفت پس چون رحم دارى بر همه * همچو چوپانى به گرد اين رمه
چون ندارى نوحه بر فرزند خويش * چون كه فصاد اجلشان زد به نيش
چون گواه رحم اشك ديده‌هاست * ديده‌ى تو بىنم و گريه چراست
رو به زن كرد و بگفتش اى عجوز * خود نباشد فصل دى همچون تموز
جمله گر مردند ايشان گر حىاند * غايب و پنهان ز چشم دل كىاند
من چو بينمشان معين پيش خويش * از چه رو رو را كنم همچون تو ريش
گر چه بيرونند از دور زمان * با من‌اند و گرد من بازىكنان
گريه از هجران بود يا از فراق * با عزيزانم وصال است و عناق
خلق اندر خواب مىبينندشان * من به بيدارى همىبينم عيان

[ تعطيل كردن حواس بر اثر كثرت مراقبه ]

زين جهان خود را دمى پنهان كنم * برگ حس را از درخت افشان كنم
حس اسير عقل باشد اى فلان * عقل اسير روح باشد هم بدان

[ روح لطيف ، عقل را از اسارت جسم مىرهاند ]

دست بسته‌ى عقل را جان باز كرد * كارهاى بسته را هم ساز كرد

[ حواس ، پوشانندهء روح ]

حسها و انديشه بر آب صفا * همچو خس بگرفته روى آب را

[ عقل ، زدايندهء حجاب حواس و اوهام ]

دست عقل آن خس به يك سو مىبرد * آب پيدا مىشود پيش خرد
خس بس انبه بود بر جو چون حباب * خس چو يك سو رفت پيدا گشت آب

[ حجاب نفس ، روح را مىپوشاند ]

چون كه دست عقل نگشايد خدا * خس فزايد از هوا بر آب ما
آب را هر دم كند پوشيده او * آن هوا خندان و گريان عقل تو

[ وقتى تقوى ، نفس اماره را مهار كند ، عقل ، فعال مىشود ]

چون كه تقوى بست دو دست هوا * حق گشايد هر دو دست عقل را

[ چيرگى بر محسوسات ]

پس حواس چيره محكوم تو شد * چون خرد سالار و مخدوم تو شد

[ رهايى از سيطرهء حواس ]

حس را بىخواب خواب اندر كند * تا كه غيبها ز جان سر بر زند

[ مشاهدهء ملكوت در بيدارى ، خاص منتهيان است ]

هم به بيدارى ببيند خوابها * هم ز گردون بر گشايد بابها

قصه‌ى خواندن شيخ ضرير مصحف را در رو و بينا شدن وقت قرائت

[ حكايت در بيان اينكه هر كس به خداوند ، گمان نيكو بَرد به خواسته‌اش برسد ]

ديد در ايام آن شيخ فقير * مصحفى در خانه‌ى پيرى ضرير