چون كه از امرودبن ميوه سكست * گشت اندر نذر و عهد خويش سست
هم در آن دم گوشمال حق رسيد * چشم او بگشاد و گوش او كشيد
متهم كردن آن شيخ را با دزدان و بريدن دستش را
بيست از دزدان بدند آن جا و بيش * بخش مىكردند مسروقات خويش
شحنه را غماز آگه كرده بود * مردم شحنه بر افتادند زود
هم بدان جا پاى چپ و دست راست * جمله را ببريد و غوغايى بخاست
دست زاهد هم بريده شد غلط * پاش را مىخواست هم كردن سقط
در زمان آمد سوارى بس گزين * بانگ بر زد بر عوان كاى سگ ببين
اين فلان شيخ است و ابدال خدا * دست او را تو چرا كردى جدا
آن عوان بدريد جامه تيز رفت * پيش شحنه داد آگاهيش تفت
شحنه آمد پا برهنه عذر خواه * كه ندانستم خدا بر من گواه
هين بحل كن مر مرا زين كار زشت * اى كريم و سرور اهل بهشت
گفت مىدانم سبب اين نيش را * مىشناسم من گناه خويش را
من شكستم حرمت ايمان او * پس يمينم برد دادستان او
من شكستم عهد و دانستم بد است * تا رسيد آن شومى جرات به دست
دست ما و پاى ما و مغز و پوست * باد اى والى فداى حكم دوست
قسم من بود اين ترا كردم حلال * تو ندانستى ترا نبود و بال
[ قضاى حتمى خداوند ]
و انكه او دانست او فرمان رواست * با خدا سامان پيچيدن كجاست
[ سلطهء اميال بر موجودات ]
اى بسا مرغى پريده دانه جو * كه بريده حلق او هم حلق او
اى بسا مرغى ز معده و ز مغص * بر كنار بام محبوس قفص
اى بسا ماهى در آب دور دست * گشته از حرص گلو مأخوذ شست
اى بسا مستور در پرده بده * شومى فرج و گلو رسوا شده
اى بسا قاضى حبر نيك خو * از گلو و رشوتى او زرد رو
بلكه در هاروت و ماروت آن شراب * از عروج چرخشان شد سد باب
بايزيد از بهر اين كرد احتراز * ديد در خود كاهلى اندر نماز
از سبب انديشه كرد آن ذو لباب * ديد علت خوردن بسيار از آب
گفت تا سالى نخواهم خورد آب * آن چنان كرد و خدايش داد تاب
اين كمينه جهد او بد بهر دين * گشت او سلطان و قطب العارفين
چون بريده شد براى حلق دست * مرد زاهد را در شكوى ببست
[ ادامهء حكايت آن درويش كه . . . ]
شيخ اقطع گشت نامش پيش خلق * كرد معروفش بدين آفات حلق