نور هر دو چشم نتوان فرق كرد * چون كه در نورش نظر انداخت مرد
ده چراغ ار حاضر آيد در مكان * هر يكى باشد به صورت غير آن
فرق نتوان كرد نور هر يكى * چون به نورش روى آرى بىشكى
گر تو صد سيب و صد آبى بشمرى * صد نماند يك شود چون بفشرى
در معانى قسمت و اعداد نيست * در معانى تجزيه و افراد نيست
اتحاد يار با ياران خوش است * پاى معنى گير صورت سركش است
[ راه رهايى از صورتپرستى ، گذر از منزل من و مايى است ]
صورت سركش گدازان كن به رنج * تا ببينى زير او وحدت چو گنج
ور تو نگذارى عنايتهاى او * خود گدازد اى دلم مولاى او
[ تجلى لطفى خدا ]
او نمايد هم به دلها خويش را * او بدوزد خرقهى درويش را
[ وحدت وجود به زبان تمثيل ]
منبسط بوديم و يك جوهر همه * بىسر و بىپا بديم آن سر همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب * بىگره بوديم و صافى همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره * شد عدد چون سايههاى كنگره
كنگره ويران كنيد از منجنيق * تا رود فرق از ميان اين فريق
[ نكتههاى دقيق را براى هر كس نتوان گفت ]
شرح اين را گفتمى من از مرى * ليك ترسم تا نلغزد خاطرى
[ تا قابليت پيدا نكردهاى به سوى نكتههاى دقيق مرو كه تباه شوى ]
نكتهها چون تيغ پولاد است تيز * گر ندارى تو سپر واپس گريز
پيش اين الماس بىاسپر ميا * كز بريدن تيغ را نبود حيا
[ اسرار الهى را به هر كس نتوان گفت ]
زين سبب من تيغ كردم در غلاف * تا كه كج خوانى نخواند بر خلاف
[ ادامهء حكايت پادشاه جهود ]
آمديم اندر تمامى داستان * وز وفادارى جمع راستان
كز پس اين پيشوا برخاستند * بر مقامش نايبى مىخواستند
منازعت امرا در وليعهدى
[ كشتارهاى مذهبى آغاز مىشود ]
يك اميرى ز آن اميران پيش رفت * پيش آن قوم وفا انديش رفت
گفت اينك نايب آن مرد من * نايب عيسى منم اندر زمن
اينك اين طومار برهان من است * كاين نيابت بعد از او آن من است
آن امير ديگر آمد از كمين * دعوى او در خلافت بد همين
از بغل او نيز طومارى نمود * تا بر آمد هر دو را خشم جهود
آن اميران دگر يك يك قطار * بر كشيده تيغهاى آب دار
هر يكى را تيغ و طومارى به دست * درهمافتادند چون پيلان مست
صد هزاران مرد ترسا كشته شد * تا ز سرهاى بريده پشته شد
خون روان شد همچو سيل از چپ و راست * كوه كوه اندر هوا زين گرد خاست