نور غالب ايمن از نقص و غسق * در ميان اصبعين نور حق
[ فيض خدا بر همه فرو مىريزد و هر كس به اندازهء طلب خود از آن بهره مىبرد ]
حق فشاند آن نور را بر جانها * مقبلان برداشته دامانها
[ اولياى خدا ، فقط روى به حق دارند ]
و آن نثار نور را وايافته * روى از غير خدا بر تافته
[ هر كس عشق نداشته باشد از فيض الهى محروم است ]
هر كه را دامان عشقى نابده * ز آن نثار نور بىبهره شده
جزوها را رويها سوى كل است * بلبلان را عشق با روى گل است
[ صورت پرست مباش ]
گاو را رنگ از برون و مرد را * از درون جو رنگ سرخ و زرد را
رنگهاى نيك از خم صفاست * رنگ زشتان از سياهآبهى جفاست
[ تفاوت رنگ خدا و رنگ شيطان ]
صِبْغَةَ اللَّهِ نام آن رنگ لطيف * لَعْنَةُ اللَّهِ * بوى اين رنگ كثيف
[ هر چيز به اصل خود بازگردد ]
آن چه از دريا به دريا مىرود * از همانجا كامد آن جا مىرود
از سر كه سيلهاى تيز رو * وز تن ما جان عشق آميز رو
آتش كردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوى آتش كه هر كه اين بت را سجود كند از آتش برست
[ حكايت پادشاه جهود ديگر كه در هلاك دين عيسى سعى مىنمود ]
آن جهود سگ ببين چه راى كرد * پهلوى آتش بتى بر پاى كرد
كان كه اين بت را سجود آرد برست * ور نيارد در دل آتش نشست
[ اگر نفس امّاره مهار نشود به بتى بتساز تبديل گردد ]
چون سزاى اين بت نفس او نداد * از بت نفسش بتى ديگر بزاد
[ نفس امّاره ، بزرگترين بت است ]
مادر بتها بت نفس شماست * ز آن كه آن بت مار و اين بت اژدهاست
[ نفس اماره ، آتش فتنه مىانگيزد ]
آهن و سنگ است نفس و بت شرار * آن شرار از آب مىگيرد قرار
سنگ و آهن ز آب كى ساكن شود * آدمى با اين دو كى ايمن شود
[ نفس ، منبع اصلى شهوت است ]
بت سياهآبهست در كوزه نهان * نفس مر آب سيه را چشمه دان
آن بت منحوت چون سيل سياه * نفس بتگر چشمهاى بر آب راه
صد سبو را بشكند يك پاره سنگ * و آب چشمه مىزهاند بىدرنگ
[ مبادا نفس اماره را ساده بينگارى ]
بت شكستن سهل باشد نيك سهل * سهل ديدن نفس را جهل است جهل
[ نفس اماره ، همانا دوزخ هفت در است ]
صورت نفس ار بجويى اى پسر * قصهى دوزخ بخوان با هفت در
[ نفس اماره ، بسيار نيرنگباز است ]
هر نفس مكرى و در هر مكر ز آن * غرقه صد فرعون با فرعونيان
[ از دست نفس اماره بايد به خدا و مردان خدا پناه برد ]
در خداى موسى و موسى گريز * آب ايمان را ز فرعونى مريز
دست را اندر احد و احمد بزن * اى برادر واره از بو جهل تن